عماد الدين حسن بن علي الطبري

165

مناقب الطاهرين ( فارسي )

اين كلام بر مسلمانان سخت آمد . رسول عليه السّلام گفت : رها كنيد . هر كه از ما برود الى لعنة اللّه و سخطه . و هر كه خواهد در عهد محمّد رود و هر كه خواهد در عهد قريش ، مخيّرند . مردم بنو خزاعه در حال گفتند : ما در عهد محمّد رفتيم . و بنو بكر گفتند : ما در عهد قريش رفتيم . رسول عليه السّلام گفت : ما طواف بكنيم ؟ سهيل گفت : امسال نكنيد . ديگر سال بياييد . و چون آييد سلاح با خود مياريد الّا شمشيرها در غلاف كرده . و هدى برانيد و آنجا كه ما بازداريم بكشيد . رسول ( ع ) گفت : هدى برانيد . براندند و ايشان سربازمىزدند . رسول عليه السّلام گفت : همينجا بكشيد . ايشان در اين بودند كه ابو جندل بن سهيل بن عمرو مىآمد با بندى گران و فرياد خواست كرد و مسلمان بود و در دست ايشان بود چون اسير بود . پدر برخاست و تپانچه‌اى بر روى او زد و گفت : يا محمّد ، اين عهد در ميان ما تمام شده است و شرط آن كه هر كه از ما به تو آيد باز با ما دهى او را . رسول عليه السّلام گفت : تو دانى . و ابو جندل فرياد مىخواست . و رسول مىگفت : صبر كن تا خداى فرجى بدهد ؛ كه ما خلاف عهد نكنيم و از ما نيكو نباشد . پدر برخاست و دست وى گرفت و مىبرد و جفا مىكرد . عمر گفت : من برخاستم و در پهلوى وى رفتم و دستهء شمشير به وى نزديك مىكردم تا شمشير بستاند و پدر را بكشد . وى خود حركتى نكرد . و عمر گفت : از اوّل روز كه من اسلام آوردم هرگز شك نكردم الّا آن روز و گفتم : يا رسول اللّه ، وعدهء تو حق نباشد ؟ ! گفت : بلى . گفتم : نه تو گفتى كه ما در مسجد الحرام رويم ؟ ! رسول گفت : من گفتم امسال رويم ؟ گفتم : نه . رسول گفت : من گفتم : در رويم محلّق و مقصّر . و عمر از آن توبه كرد و صدقات بسيار بداد .