عماد الدين حسن بن علي الطبري

139

مناقب الطاهرين ( فارسي )

قوم بود . بديل بيرون آمد و گفت : اى قوم ، هنوز مدّتى نگذشت كه عهد كرديد و نقض عهد كرديد و هتك حرمت حرم كرديد . اگر نه آن است كه عهد است و حرمت حرم ، من خون روان بكردمى . و در حال مردى روان بكرد به خدمت رسول عليه السّلام نام وى عمرو بن سالم بود . بيامد و در مسجد رسول آمد و حال بگفت . رسول ( ع ) گفت : اى عمرو ، غم مخور ؛ كه من وراى كينهء شمايم و نصرت خدا در پيش است مرا . و ايشان در اين بودند كه ابرى در آمد . رسول عليه السّلام گفت كه : اين ابر به نصرت بنى كعب خواهد باريدن . و بنو كعب رهطى بودند از بنو خزاعه . آنگه بديل بن ورقا برخاست با جماعتى از خزاعه و روى به مدينه نهاد به شكايت . قريش از آنچه كرده بودند پشيمان شدند و به ابو سفيان شدند و گفتند كه : ما را صلاح نبود اين كار كردن . تو را ببايد رفتن و عهد و مدّت به زيادت كردن . ابو سفيان از مكّه برون آمد . رسول ( ص ) گفت : در آن مىنگرم كه پندارى كه ابو سفيان از اين در درآيد و خواهد كه تا عهد را تازه كند . و ابو سفيان بديل را در راه بديد با بنو خزاعه . ابو سفيان گفت كه : ايشان به مدينه بودند به شكايت ما ؟ بديل گفت : ما را اشتر به بعضى جاها بودند . رفته بوديم تا مطالعهء آن كنيم . و پوشيده داشت حال خويش . ابو سفيان گفت : مرا وهم است كه وى دروغ مىگويد . به دنبال ايشان برويد تا اشتر بعر بيندازد . اگر استخوان در ميان بعر باشد ، ايشان به مدينه بودند ، كه در مدينه اشتر را استخوان خرما دهند . چون يكى از عقب ايشان برفت ، در ميان بعر اشتر ايشان استخوان خرما يافت . ايشان را يقين شد كه بديل به مدينه بوده است . پس ابو سفيان به مدينه رفت و در پيش رسول شد و بسيارى سخن