عماد الدين حسن بن علي الطبري
102
مناقب الطاهرين ( فارسي )
و منها : چون از غزوهء تبوك بازگرديد و روى به مدينه نهاد تا به بنى ثعلبه رسيد شترى مىناليد . رسول ( صلعم ) گفت كه : مىدانيد كه چه مىگويد ؟ گفتند : خداى و رسول بهتر دانند . گفت : مرا خبر مىدهد كه صاحب وى بر وى كار مىكرد تا امروز بزرگ شد و پير گشت و پشت ريش « 1 » شد و لاغر ، امروز مىخواهد كه بكشدش و گوشت وى بفروشد . پس گفت : يا جابر ، با او نزد صاحب وى رو بگو : تو را رسول خدا مىخواند . جابر گفت : من صاحب وى را ندانم . رسول گفت : ناقه با تو نمايد . جابر و شتر مىرفتند تا به بنى حنظل رسيدند - و گويند : بنى واقف جابر گفت : صاحب اين شتر كيست ؟ يكى گفت : منم . جابر گفت : اجب رسول اللّه . صاحب شتر با جابر نزديك رسول ( ص ) آمدند . حضرت حكايت شتر بازگفت . صاحبش گفت : راست مىگويد يا رسول اللّه . رسول ( ص ) گفت : وى را به من به فروش ؟ آن مرد گفت : بىبها به تو دادم . رسول ( ص ) گفت : نه ، بلكه به فروش . رسول ( صلعم ) وى را بستد و به صحراى مدينه رها كرد تا مىگرديد و مىچريد . اگر كسى را حاجتى بودى ، رسول ( صلعم ) براى ركوب به وى دادى . جابر گفت : ديدم كه نيك شد و فربه گشت چنان كه بايد . « 2 »
--> ( 1 ) - ريش : جراحت ، زخم . ( 2 ) - اعلام الورى / 39 .