أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )
94
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )
( 1 ) حضور داشتم . سر ابراهيم را روى سپرى گذاشته بودند . از اعماق قلب من گرهى بالا آمد و گلوى مرا بست . سخت فشرده شدم و در عين حال سعى مىكردم كه منصور اين انقلاب را در چهرهام نبيند . اما منصور بجانب من التفاتى كرد و گفت : - اين خودش است اى ابو محمد ! گفتم : - خودش است . و دوست ميداشتم كه خداوند او را به اطاعت امير المؤمنين وا ميداشت و ترا به خون او مبتلا نميساخت . منصور گفت : مادر موسى مطلقه باد اگر دروغ بگويم « اين بزرگترين قسم منصور بود » من هم دوست ميداشتم او دست طاعت بدست من ميسپرد و مرا به خون خود مبتلا نمىكرد اما چه كنم . او همىخواست ما را از اوج عزت فرو كشد . ديديم كه نفس ما از نفس او عزيزتر است . عبد اللَّه بن نافع گفت : وقتى چشم منصور به سر ابراهيم افتاد به اين شعر تمثل جست فالقت عصاها و استقرت بها النوى * كما قر عينا بالاياب المسافر