أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )

49

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )

( 1 ) محمد بن مسعر حكايت مىكند : وقتى ابراهيم بن عبد اللَّه بدار الاماره رفت تا از مردم بيعت بگيرد من هم با همراهانش به آنجا رفته بودم . در ديوان دار الاماره حصيرى افتاده بود . ابراهيم به سمت آن حصير رفت تا مراسم بيعت انجام شود . ناگهان طوفانى افتاد و آن حصير را پشت و رو كرد . از رو به پشت انداختش . مردم اين حادثه را بفال بد گرفتند . اما ابراهيم بى اعتنا به اين پيش روى همان حصير واژگون نشست و آماده‌ى بيعت شد . با همه كوششى كه به كار ميبرد خود را خونسرد نشان دهد آثار اضطراب و كراهت بر چهره‌اش آشكار بود . محمد بن ابى حرب ميگويد : ابراهيم بن عبد اللَّه به مسجد رفت و بر منبر نشست و بايراد خطابه‌اى پرداخت . در طى ايراد خطابه ناگهان مردى از در در آمد و گفت : - اينك جعفر و محمد با گروهى از غلامان خود بسوى مسجد مىآيند . ابراهيم بر سر « مضا » و طهوى » كه از خواص درگاهش بودند