أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )

42

مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )

( 1 ) محمد با پدرش عبد اللَّه اين ماجرا را تماشا ميكردند . شتر همچنان ابراهيم را با خود ميبرد . تا آنجا كه از چشم انداز ناپديد شد . وقتى كه از چشم اندازشان ناپديد شد پدرش عبد اللَّه به محمد رو كرد و گفت : - برادرت را به هلاكت انداختى . اما ديرى نگذشت كه ديدند ابراهيم با همان شنلى كه بتن داشت از صحرا بازگشت . پدر و برادرش با خورسندى مقدمش را پذيرفتند . محمد گفت : - ديدى كه نتوانستى اين هيولاى عاصى را از عصيان باز گردانى . ابراهيم از زير شنل خود دم شتر را در آورد و جلويشان انداخت و گفت : - به گمانم كسى كه تا اين اندازه از خود مقاومت نشان دهد عذرش پذيرفته باشد . مطهر بن حارث ميگويد : همراه ابراهيم بن عبد اللَّه از مكه بسوى بصره ميرفتيم . در موصل شبى ابراهيم از ما پيشى گرفت او تنها ببصره رفت و ما