أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )
121
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )
( 1 ) قطرههاى اشك سرازير بود . پا شدم و به طرف او رفتم . از ديدارم رم كرد اما وقتى به او گفتم : - عمو جان من يحيى برادرزادهى تو هستم مرا بآغوش گرفت و آرام شد . عموى من ابتدا به پرس و جو از خاندان خود پرداخت . از مردها و زنهاى خانواده حتى كودكان خانواده جدا جدا احوال پرسيد و گريه كرد . من با او حرف ميزدم و او اشك ميريخت . و بعد خودش به حرف آمد : - پسرك من با اين شتر كه مال پدر زن من است براى مردم آب كشى مىكنم . معهذا كرايهاش را شب بشب به او بپردازم و با آنچه از كسب من باقى مانده زندگى مىكنم . صاحب اين شتر دخترش را به من داده و من از دخترش پدر دخترى شدهام . هيچكس مرا نميشناسد . نه زنم . نه پدر زنم . حتى دختر من هم نميداند كه دختر چه كسى است . گمان مىكنند كه من يك عرب عادى هستم و كارم سقايت است . دخترم بزرگ شده و برايش از همين طايفهى آبكشها خواستگارى پيدا شده است . مادر اين دختر اصرار مىكرد كه من او را به همين خواستگار كه مثل خودمان سقايت بدهم اما من بى آنكه به همسرم حقيقت امر را