أبي الفرج الأصفهاني ( مترجم : جواد فاضل )
102
مقاتل الطالبيين ( فرزندان ابو طالب ) ( فارسي )
( 1 ) من ابراهيم را تسلا دادم . ابراهيم همچنان باشعار شعرا تمثل مىجست . در اين هنگام لشكر ابو جعفر منصور همچون مور و ملخ صحرا را فرا گرفت . ابراهيم تصميم داشت شخصا بميدان بتازد . گفتم : اين كار بمصلحت شما نيست زيرا بقاى سپاه بسته ببقاى تست . اما او كه از مرگ برادر سخت دلشكسته بود از من خواهش كرد شعرى انشاد كنم تا براى نبرد تحريم شود . من شعرهائى از عويف قوافى انشاد كردم . بسيار تكان دهنده بود . ابراهيم وقتى اين شعرها را شنيد آن چنان بر تسمهى ركاب ايستاد كه تسمه گسيخته شد . و بعد خود را بقلب سپاه عيسى بن موسى زد . درين گير و دار تيرى بر پيشانيش نشست و از زين به خاك درش انداخت . آخرين لحظهاى كه من او را ديدم همان روز بود . جعفر بن سليمان ضبى مىگويد : از برادرم شنيدم ، او ميگفت كه ابراهيم بن عبد اللَّه از مردم بصره