مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

47

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

در راه مىگفت : هيچ كس مانند من بازنگشت ! من از ابن زياد فاسق ، ستمگر و فرزند تبهكار پيروى كردم و نسبت به حاكم عادل عصيان ورزيدم و رابطهءشريف خويشاوندى را بريدم ! مردم او را ترك گفتند و چون بر گروهى مىگذشت از او روى برمىگرداندند . هرگاه وارد مسجد مىشد مردم از آن خارج مىشدند و هر كس او را مىديد دشنام مىداد . در نتيجه او در خانه ماند تا آنكه كشته شد . « 1 » مختار به عمرسعد امان داد با اين شرط كه حدثى از او سر نزند ؛ و او با شنيدن اين سخن آهنگ خروج از كوفه كرد . آنگاه مردى شجاع به نام مالك بن دومه را حاضر كرد و چهارصد دينار به او داد و به اتّفاق از كوفه خارج شدند . چون به حمّام عمر يا نهر عبدالرّحمن رسيدند ، عمر سعد نيّت خود را مبنى بر فرار از ترس مختار براى مالك آشكار كرد . امّا او وى را قانع كرد كه مختار ناتوان‌تر از آن است كه زيانى به او برساند و به وى چنين القا كرد كه او عزيزترين عرب است . عمر فريب سخن او را خورد و هر دو به كوفه بازگشتند . مختار پس از آگاهى از خروج او از كوفه گفت : اللّه اكبر ، ما به او وفا كرديم و او خيانت كرد و در گردن او زنجيرى است كه اگر بخواهد خود را آزاد كند نمىتواند ! عمر پسرش ، حفص را نزد مختار فرستاد و او پرسيد : پدرت كجاست ؟ گفت در منزل - اين در حالى بود كه آن دو از بيم كشته شدن باهم نزد مختار حاضر نمىشدند ، اگر يكى حاضر مىشد ديگرى غايب بود - حفص گفت : پدرم مىگويد : آيا به امان ما وفا مىكنى ؟ گفت : بنشين ! آنگاه اباعمره - كيسان تمّار - را فرا خواند و به او فهماند كه برود و عمر سعد را بكشد و چون نزد وى آمد و شنيد كه مىگويد : اى غلام طيلسان مرا بياور ، بداند كه مقصود او شمشير است ؛ پيش دستى كند و او را بكشد ! اندكى نگذشت كه اباعمره همراه سر عمرسعد نزد مختار آمد . حفص گفت : انا للّه و انا اليه راجعون . مختار گفت : آيا اين سر را مىشناسى ؟ گفت : آرى و پس از او خيرى در زندگانى نيست ، مختار گفت : تو پس از او زندگى نخواهى كرد و فرمان به قتل او داد !

--> ( 1 ) . تذكرة الخواص ، ص 233 .