مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

57

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

در اين راستا حديث‌هاى فراوانى با اين روش ساخته شد و واقعيت و خيال به هم آميخت . ميزان وحشت انگيزى از موهاماتِ ساخته و پرداخته جاعلان و قصه پردازان ، انباشته شد ، به طورى كه با گذشت زمان به صورت بخشى از ميراث دينى درآمد و بسيارى از مسلمانان به آن‌ها معتقد و پايبند شدند . يكى از دشوارىهاى بسيار بزرگ بر سر راه محققان اين شد كه با وجود اسناد موثقى كه در دست دارند ، جرئت نقد و رد ناخالصىهاى زيادى را كه در اين ميراث دينى رخنه كرده بود ، نداشتند و اين علىرغم اطلاع ايشان از اسناد و مدارك قاطعى بود كه مىتوانست اذهان را به تأمل وادارد و حقايق واژگونه شده را روشن كند . اگر قصه‌پردازان منافق اهل كتاب روزگار بنىاميه براى خاموش ساختن نور على عليه السلام و فرزندانش و كتمان فضايل آن بزرگواران بدگويى كنند ، جاى شگفتى ندارد ، زيرا آنها به خوبى مىدانستند كه فلسفه وجودىشان [ در جامعه اسلامى ] پشتيبانى خط انحراف از مكتب اهل بيت است . يك نگاه گذرا به سيرهء زندگى كسانى چون كعب الاحبار ، تميم دارى ، وهب بن منبه ، نافع بن سرجس - مولاى عبدالله عمر - و سرجون - مشاور معاويه و يزيد - و ابوزبيد - مشاور وليد بن عقبه - و ديگران ، بهترين گواه براى معرفى راه اين گروه است . از نكات جالبى كه تاريخ از ابن عباس نقل مىكند اين است كه عمر بن خطاب در واپسين روزهاى زندگانىاش از خلافت رنجيده خاطر بود و از بيم آن كه از عهده ادارهء امور مردم برنيايد ، از اين رو پيوسته از خداوند تقاضاى مرگ مىكرد . ابن عباس گويد : روزى در حالى كه من نيز نزدش بودم رو به كعب الاحبار كرد و گفت : دوست دارم كه خلافت را بر عهده ديگرى بگذارم چون گمان مىكنم كه مرگم نزديك شده است ، نظر تو دربارهء على چيست ؟ آن را بازگو كن ، شما كه مىپنداريد اين موضوع مربوط به ما در كتاب‌هايتان آمده است بگو ببينم چه در نزد خود داريد ؟ كعب گفت : اگر رأى مرا مىخواهى على شايسته اين منصب نيست چرا كه مردى سخت ديندار است ، از هيچ لغزشى چشم نمىپوشد و از هيچ ضعفى درنمىگذرد . خودسرانه و به نظر خودش عمل مىكند ، اين امور در سياست رعيت جايگاهى ندارد . اما آنچه را در كتاب‌هايمان مىيابيم اين است كه نه او اين امر را تصدى مىكند و نه فرزندانش و اگر او به خلافت برسد ،