مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )

298

مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )

در كتاب « الفتوح » اين بخش از داستان به گونه‌اى نقل شده است كه به دليل جزئيات مهمى كه در آن‌جا هست و ابن اثير و طبرى و ابن قتيبه ذكر نكرده‌اند نمىتوان از آن چشم پوشيد . بنابر اين روايت را به ترتيبى كه در الفتوح آمده است مىخوانيم : ابن اعثم گويد : چون نامه يزيد به وليد رسيد و آن را خواند گفت : انا لله وانا اليه راجعون . واى بر وليد بن عتبه ، چه كسى او را در اين حكومت وارد ساخت ؟ مرا با حسين ، پسر فاطمه ، چه كار ؟ . . . آن‌گاه به دنبال مروان بن حكم فرستاد و نامه را به او نشان داد . او نامه را خواند و پس از بر زبان راندن كلمه استرجاع گفت : خداوند اميرالمؤمنين معاويه ، را رحمت كند ! وليد گفت : نظرت را درباره اين گروه بگو ، به نظر تو چه بايد بكنم ؟ گفت : همين ساعت در پى آنان بفرست و از آنان بخواه كه با يزيد بيعت كنند و به فرمانش درآيند . اگر چنين كردند از آنان بپذير و اگر سر باز زدند ، آنان را بياور و پيش از آن كه از مرگ معاويه مطلع شوند گردن بزن . زيرا كه اگر اين موضوع را بدانند هر كدام در گوشه‌اى قيام و اظهار مخالفت مىكنند و مردم را به خود مىخوانند . در اين صورت بيم آن دارم كه چيزى از آنها به تو برسد كه ياراى مقابله‌اش را نداشته باشى ، بجز عبدالله بن عمر كه گمان ندارم در كار خلافت با هيچ كس منازعه كند مگر آن كه خلافت سراغش بيايد و او به عنوان پيشكش آن را بپذيرد . بنابر اين پسر عمر را رها كن ؛ « 1 » و دنبال حسين بن على و عبدالرحمن بن ابىبكر و عبدالله بن زبير بفرست و از آنان بيعت بگير . با اين كه مىدانم ، حسين بن على هرگز زير بار بيعت با يزيد نمىرود و فرمانش را بر خود واجب نمىشمرد . به خدا سوگند اگر من جاى تو بودم ، يك كلمه هم درباره حسين مشورت نمىكردم تا اين كه گردنش را مىزدم و هر چه باداباد ! وليد بن عتبه لختى سر به زير افكند ، آن‌گاه سر را بلند كرد و گفت : اى كاش وليد از مادر زاده نشده بود و نامى از او برده نمىشد ! و چشمانش پر از اشك شد .

--> ( 1 ) - هرگاه كه پسر عمر چنين بوده است و همهء مورخان هم بر اين قضيه اتفاق نظر دارند ، پس چگونه به عنوان يكى از سران‌مخالف در روايات راه يافته است ؟ ! و بعد از آن كى پسر عمر مخالفت كرده است ؟ كسى كه در گفت و گوهاى وى با امام حسين تأمل بورزد ، در مىيابد كه پسر عمر يكى از زبان‌هايى بود كه به حكومت اموى خدمت مىكرد . در روايت امالى صدوق ( ص 129 ، مجلس 30 ، حديث 1 ) گذشت كه معاويه در وصيتش به يزيد گفت : « اما پسر عمر با توست او را داشته باش و او را وامگذار » .