مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
279
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
به ويژه با روشى كه امام برگزيند و روند رويدادهايش را ترسيم كند ، جادوى جادوگر را به خودش بر مىگرداند و اسلام و امويت را از يكديگر جدا خواهد ساخت و چارچوب دينىاى را كه حكومت اموى بدان چسبيده است مىشكند و به امّت روحيه انقلابى و فداكارى تازه و به دور از هر گونه شائبه و ضعف روحى مىبخشد ؛ و بدين وسيله قيامها يكى پس از ديگرى عليه حكومت اموى برپا مىشود و در آن شرايط شمارش معكوس عمر اين حكومت آغاز مىگردد تا به پايان حتمى خود برسد ؛ و خبر آن در سرگذشت و داستان تمدنهاى منقرض شده درج گردد ، « و در سنّت خداوند هرگز تبديل راه نيابد . » از اينجاست كه پژوهشگر ژرف انديش مطمئن مىشود كه معاويه ناچار بايد يزيد را به متاركه با امام حسين عليه السلام سفارش كند و از او بخواهد تا كارى نكند كه امام عليه السلام را به قيام و انقلاب وادار سازد ؛ و اگر بر او دست يافت از او درگذرد . اين كار معاويه نه به دليل محبت به امام كه به انگيزهء پايدار ماندن حكومت و بيم از نتايج رويارويى علنى با امام است . منابع تاريخى اين روايت را به گونههاى ديگرى نيز نقل كردهاند . « 1 » مثل اين كه گفتهاند كه معاويه از چهارتن بر يزيد بيمناك بود و آن شخص چهارم عبدالرحمن بن ابوبكر بود . اين در حالى است كه وى پيش از معاويه درگذشته بود ؛ و همين امر برخى محققان « 2 » را واداشته است تا به اين دليل و نيز دلايل ديگر ، از جمله اين كه معقول نيست معاويه پسرش ، يزيد ، را سفارش كند كه اگر بر حسين پيروز شد از او درگذرد ، اين وصيت نامه را نپذيرند و آن را دروغ انگارند . زيرا « معاويه از كسانى نبود كه احترام قرابت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را رعايت و پسرش را به مراعات آل محمد وصيت كند . هرگز ! او در دوران جاهليت با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جنگيد تا آنكه در روز فتح مكّه با ناخشنودى اسلام آورد . سپس با داماد و جانشين و پسر عموى او ، على عليه السلام ، جنگيد و بر منصب خلافت مسلمانان حمله برد و آن را به زور به چنگ آورد و پسر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ، حسن عليه السلام ، را مسموم ساخت . آيا با اين همه مىتوان باور كرد كه او چنين وصيتى كرده باشد ؟ ! » « 3 »
--> ( 1 ) - تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 238 ؛ الكامل فى التاريخ ، ج 4 ، ص 6 . ( 2 ) - ر . ك . حياة الامام الحسين عليه السلام ، ج 2 ، ص 236 - 238 . ( 3 ) - همان ، ص 239 .