مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
234
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
پيامبرش و اهل بيت او از تو و پدرت - اگر زنده بود - دشمنتر وجود ندارد . نشانهء [ صحت ] گفتار من درباره تو اين است كه چون به خشم آيى ، ردا از دوشت مىافتد ! گويد : به خدا سوگند ، مروان از جابر نخاست كه به خشم آمد و اوقاتش تلخ شد و ردا از دوش او افتاد . « 1 » معاويه مروان بن حكم را به حكمرانى مدينه گمارد و به او دستور داد كه براى جوانان قريش مقررى تعيين كند . على بن حسين عليه السلام گويد : من نيز نزد او رفتم . پرسيد : نامت چيست ؟ گفتم : على بن الحسين . گفت : نام برادرت چيست ؟ گفتم : على . گفت : على و على ! پدرت قصدى جز اين ندارد كه نام همهء فرزندانش را على بگذارد . سپس مقررى مرا تعيين كرد و من نزد پدرم بازگشتم و موضوع را به او خبر دادم . فرمود : نفرين بر اين زادهء چشم آبى و دباغ چرم ! اگر خداوند به من صد پسر هم بدهد دوست ندارم كه جز على نامى بر آنها بگذارم . « 2 » نقل شده است كه حسن بن على عليه السلام به خواستگارى عايشه ، دختر عثمان ، رفت . مروان گفت : او را به ازدواج عبدالله بن زبير درمىآورم . مدتى بعد معاويه به مروان بن حكم ، كه كارگزار وى در حجاز بود ، نوشت و به او فرمان داد تا از امكلثوم ، دختر عبدالله بن جعفر ، براى پسرش ، يزيد ، خواستگارى كند . عبدالله نپذيرفت ؛ و مروان موضوع را به اطلاع معاويه رساند . عبدالله گفت : اختيار او به دست من نيست بلكه به دست سرور ما حسين ، دايى دختر ، است . پس از آن كه موضوع را به امام حسين گزارش داد ، حضرت فرمود : من از خداوند طلب خير مىكنم ، پروردگارا خشنودى خود از آل محمد را به اين دختر نيز عطا فرما . چون مردم در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گرد آمدند ، مروان رفت و نزد امام عليه السلام ، كه شمارى از بزرگان نيز در آنجا حضور داشتند ، نشست و گفت : اميرالمؤمنين مرا به اين كار فرمان داده است و گفته است مهرش را هر چه پدرش بگويد قرار دهم و با ايجاد صلح ميان اين دو قبيله ، دَيْن او را نيز ادا كنم ؛ و بدان كه آنهايى كه غبطه شما را به داشتن يزيد
--> ( 1 ) - الاحتجاج ، ج 2 ، ص 23 - 24 . ( 2 ) - كافى ، ج 6 ، ص 19 ، حديث 7 .