مجموعة مؤلفين ( مترجم : عبد الحسين بينش )
117
مع الركب الحسيني ( با كاروان حسينى ) ( فارسي )
امام عليه السلام ضمن نكوهش وى عنوان كرد كه با وجود اين ضعف روحى نيازى به او ندارد و فرمود : « اكنون كه خود از يارى ما خوددارى مىورزى ، ما را به اسب تو هم نيازى نيست ! » « 1 » طبرى از قول سعد بن عبيده نقل مىكند كه وى در واقعه كربلا شمارى از بزرگان كوفه را ديده است كه بر بلندى ايستادهاند و با چشم گريان مىگويند : « خداوندا ، ياريت را نازل فرما ( يعنى بر حسين ) ؛ و من به آنان گفتم : « اى دشمنان خداوند ، چرا فرود نمىآييد و يارىاش نمىكنيد ؟ ! » « 2 » ضعف روحى انسان را وامىدارد كه حتى خودش را بفريبد ؛ و نمونههايى را كه در اينجا نقل كرديم ، در واقع حكايت از خودفريبى انسان در مواجهه با حقيقت دارد . اينك موضوع اين نمونهها را با اين داستان حقيقتاً تأسفبار به پايان مىبريم . هرثمة بن سليم گويد : همراه على بن ابىطالب در صفين جنگيديم . چون ما را در كربلا فرود آورد برايمان نماز خواند . پس از گفتن سلام نماز ، كفى از خاكش برداشت و آن را بوييد و فرمود : آه اى خاك ، گروهى در تو اجتماع مىكنند كه بدون حساب به بهشت وارد مىشوند . هنگامى كه هرثمة پس از جنگ نزد همسرش - جرداء دختر سمير كه از شيعيان على عليه السلام بود - رفت به وى گفت : آيا چيز شگفتانگيزى از دوستت برايت نقل كنم ؟ چون در كربلا فرود آمد ، خاكش را برداشت و بوييد و گفت : آه اى خاك ، گروهى در تو اجتماع مىكنند كه بدون حساب به بهشت وارد مىشوند ، او از كجا غيب مىداند . زن گفت : اى مرد چيزى مگو زيرا كه اميرالمؤمنين جز حقيقت چيزى نمىگويد . هرثمه گويد هنگامى كه عبيدالله بن زياد سپاه را به جنگ با حسين بن على عليه السلام گسيل داشت ، من نيز در ميان سپاه بودم ، چون به مردم و حسين بن على و همراهانش رسيدم ، منزلى كه على عليه السلام ما را در آن فرود آورد و جايى را كه از خاكش برداشت شناختم و سخنى را كه بر زبان آورده بود به ياد آوردم . از حركتم ناخشنود شدم ؛ بر اسبم سوار گشتم و رفتم تا نزد حسين عليه السلام رسيدم . بر او سلام كردم و آنچه را كه از پدرش در آن منزل شنيده بودم بازگفتم . حسين عليه السلام فرمود : « با مايى يا عليه ما ؟ » گفتم اى پسر رسول خدا ! نه
--> ( 1 ) - اخبار الطوال ، ص 251 . ( 2 ) - همان .