كارن آرمسترانگ ( مترجم : كيانوش حشمتى )

292

زندگينامه محمد ( ص ) ( فارسي )

درونش موج مىزد كه بدون ترس كعبه را طواف خواهد نمود . اما چگونه ؟ هيچ طرح خاصى در انديشه او نبود . اما به‌طور قطع مىدانست كه براى جنگ نيامده است . پس اجازه داد كه هر فردى فقط يك شمشير كوتاه ( خنجر ) و آن هم فقط براى شكار و در داخل غلاف با خود حمل نمايد . در قدم اول ، او يكى از شترها را به روش سنتى تزئين نمود . بر بدن شتر نشانه‌هاى خاصى گذارده شده و به دور گردن او حلقه‌هاى رنگارنگ خاصى بسته شد و سپس او را در جهت مكه قرار دادند . آنگاه شعار قديمى مراسم حج همه فضا را پر نمود . لبيك اللهم لبيك ! كه به اين معناست : خداوندا من در اينجا هستم و در خدمت تو . بعضى از زائرين با او همراهى نمودند ، ولى بقيه چون با پوشيدن لباس احرام از شكار منع مىشدند تصميم گرفتند كه ديرتر به لباس احرام درآيند . محمد ( ص ) به خوبى مىدانست كه او قريش را در موقعيت بسيار مشكلى قرار داده است . به عنوان اداره‌كنندگان خانه كعبه ، اگر آنها از ورود يك هزار زائر ، در حالى كه با رعايت كامل رسوم سنتى قصد اجراى مراسم مذهبى خود را دارند ، جلوگيرى كنند و نگذارند كه به خانه كعبه وارد شوند رسوائىبرانگيز خواهد بود . اما از جانب ديگر ورود اين عده و اجازه انجام مراسم به محمد ( ص ) به معناى قبول تحقير كاملى بود كه او بر قريش تحميل نموده بود . عكرمه ، صفوان و سهيل مأمور بودند تا از ورود مسلمانان به شهر جلوگيرى نمايد ، حتى به قيمت برخورد با قبائل بدوى . اما ابو سفيان سكوت اختيار نموده بود . او كه مردى بسيار باهوش و زيرك بود ، به سادگى دريافته بود كه زمان برخوردهاى سنتى با محمد ( ص ) به سر رسيده است . اما به نظر مىرسيد كه او تنها كسى بود كه در شوراى شهر داراى چنين عقيده‌اى بود . خالد بن وليد به همراه دويست نفر مأمور شدند تا از ورود كاروان زائران مسلمان به شهر جلوگيرى نمايند . هنگامى كه كاروان زائرين به چاه عسفان در حدود 25 كيلومترى مكه رسيدند ، پيش قراولان كاروان خبر آوردند كه خالد در 8 كيلومترى آنان قرار دارد . محمد ( ص ) با اطمينان گفت « بيچاره قريش ، جنگ آنان را طلبيده است ! چه ستمى بر آنها مىرسيد اگر به من و بقيه اعراب اجازه مىدادند تا راه خود را برويم ؟ . . . به اميد اللّه ، من دستور جنگ براى مأموريتى كه خداوند به من