محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )

652

مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )

( 1 ) ( برح ) « ضربا غير مبرّح » ( 287 / ب ) : يعنى نه سخت و دشوار . ( 2 ) ( برد ) « إذا أبردتم بريدا » ( 246 / 5 ) : بريد يعنى نامه‌رسان ، ولى در اينجا به معنى پست رسمى خصوصى است ( 13 ) . ( 3 ) ( برم ) « نبرم الأمر » ( 276 ) : أبرم الأمر : كار را استوار ساخت . ( 4 ) ( برىء ) « برىء من ذمّتى » ( 34 ) ، « برىء من ذمّة اللّه » ( 97 ) ؛ « برئت منه ذمّتى » ( پيوست 1 ) يعنى تعهّد من رها گشت و از آن ، به سلامت ماند . از آنچه كه در پيمان نامهء 34 به كار رفته ، سخنى به ميان نمىآيد ؛ زيرا كه آن ، جعلى و بر ساختهء دست غير تازيان است . ( 5 ) ( بزّ ) « لرسول اللّه بزّكم » ( 33 ) ؛ بزّ يعنى جامه . ( نيز به معنى جنگ‌افزار است كه زره ، كلاه‌خود و شمشير را در بر مىگيرد . در اينجا اين معنى مورد نظر نيست ) . ( 6 ) ( بسط ) « فى الهمولة الرّاعية البساط الظّؤار » ( 192 ) ؛ جمع بسط به معنى شتر ماده‌اى است كه با بچّه‌اش به حال خود رها شده و آن را از بچّهء خود ، جدا نمىكنند و جز آن ، به ديگرى روى نمىآورد . « فمن رعاها به غير بساط أهله ( 185 ) : بساط به معنى گشاده رويى و شادمانى است و در اينجا به معنى اجازه است . ( 7 ) ( بشر ) « البشير » ( 173 / الف ) : وى آورندهء مژدهء پيروزى است ؛ « الأبشار » ( 302 / 7 ) : چهره‌ها . ( 8 ) ( بطريق ) « خرج إليه بطريقها فطلب الصّلح » ( 298 ) : بطريق ، تازى شدهء واژهء Patricius يعنى فرمانده لشكر است . ( ممكن است معرّب Patriach باشد ؛ ولى درست آن ، پطريرك است ) . ( 9 ) ( بطن ) « إنّ جفنة بطن من ثعلبة » ( 1 ) : بطن پايين‌تر از قبيله و بالاتر از فخذ است . منظور اين است كه جفنه تيره‌اى از ثعلبه است . « بطن ينبع ( 158 / الف ) يعنى درون درّه . در قرآن است : « ببطن مكّة ( 14 ) » . « و إنّ بطانة ( 15 ) يهود كأنفسهم » ( 1 ) : يعنى يهوديانى كه در بيرون مدينه به سر مىبرند . ( 10 ) ( بعث ) « لا يظهر و انا قوسا و لا باعوثا » ( 359 ) : باعوث نزد مسيحيان شرقى دومين عيد فصح است . ( نيز به معنى نماز استسقاء است كه اينجا اين معنى مورد نظر نيست ) المنجد . « يضرب بعثا على أهل الطّائف » ( 184 ) : بعث به معنى سپاه گسيل گشته به پيكار و گروه فرستاده شده است . ( 11 ) ( بعل ) « لنا الضّاحية من البعل » ( 110 / ج ، 191 ) : بعل به معنى زمين بلندى است كه در سال ، بيش از يك بار ، باران به آن نمىبارد . بعل از درختان خرما ، درختى است كه - بىآنكه به آبيارى يا به آب باران نياز داشته باشد - با ريشه‌هاى خود ، از زمين آب مىگيرد . ( 12 ) ( بغى ) « و إن المؤمنين المتقين أيديهم على كلّ من بغى أو ابتغى دسيعة ظلم » ( 1 ) ؛ « و لا تؤون