محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )
416
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )
بازگرد و دعوى پيامبرى مكن ؛ زيرا كه در امر پيامبرى ، تو را بهرهاى نيست . دربارهء دريافت وحى از سوى خدا ، بر او دروغ بسته و به دنبال خواهش دل خويش رفتهاى . هان . . . ( 2 ) و خاندان تو كه تو را از اين كار ، بازدارند . اگر خالد بر ايشان فرود آيد ، نه به آسمان توانى رفت و نه راه گريزى در زمين خواهى يافت . دامنها را به بدى ( و نافرمانى ) نسبت به كسى آلودهاى كه انتظار مرگ چنويى را نمىتوان داشت ( 3 ) . 1 . ثمامة بن أثال بن نعمان . . . بن حنيفه ، به اسلام گرويد و از ياران پيامبر ( ص ) گشت ( جمهره ص 312 ) . - م . 2 . در اينجا عبارت متن ، پريشان و مبهم است . متن چنين است : « ألا ! و تدومناك ( ؟ و قدمناك ) و قومك أن يمنعوك » . - م . 3 . در اينجا نيز مفهوم متن ، بر گردآورنده روشن نبوده است ، ولى گويا متن استوار است . عبارت متن چنين است : « سحبت الذّيول إلى سوءة ( ؟ ) على من يقل مثله يهلك . - م . ( 1 ) ( 283 / 8 ) نامهء خالد به أبو بكر دربارهء قوم مجّاعة بن مراره كتاب الرّدّة ، واقدى ص 92 - 95 . پس خالد . . . با گروهى از مسلمانان كه با وى بودند ، پيش آمد . آنان در كنار كشتهء مسيلمه ايستادند . . . خالد پرسيد : مجّاعة بن مراره كجاست ؟ . . . وى گفت : اى فرمانده چرا به شرط برخوردارى از يارى مردمى كه پشتيبان منند ، با من از در آشتى در نمىآيى ؟ زيرا من مىدانم كه جز اسبان تيزتك ، به پيكار تو نخواهند آمد . . . دژها را پر از جنگاوران مىبينم . . . مجّاعه به ساكنان دژها ، پيام فرستاده بود . . . به زنان دستور داده بود كه زره بر تن كنند و كلاهخود بر سر نهند و شمشير به دست ، بر بالاى ديوارهاى دژها بايستند . . . به دنبال اين كارها ، خالد با وى راه آشتى در پيش گرفت ( بنگريد : پيمان 71 ) . . . وى به شمارش كشتگان مسلمانان پرداخت و شمارهء ايشان به يك هزار و دويست تن رسيد كه از آن ميان ، هفتصد تن حافظان قرآن بودند . اين خبر به أبو بكر رسيد . زنان مويهگر ، در مدينه به شيون و زارى بر كشتگان برخاستند . ( راوى ) گويد : يكى از مسلمانان ، از مدينه به خالد نامه نوشت و او را به كشتار قبيلهء بنى حنيفه ، تشويق كرد . . . هنگامى كه اين نوشته ( 1 ) به دست خالد بن وليد رسيد و بدان نگريست ، گفت : « اگر آن پيمانى كه با اين مردم بستهام در ميان نبود ، به اين كار دست مىيازيدم ؛ ولى اكنون ، راهى براى كشتار ايشان نيست . » سپس خالد ، به أبو بكر ، نوشت :