العلامة الحلي ( مترجم : حميدرضا آژير )
74
كشف اليقين ( فارسي )
رستخيز با من مصافحه كند و اين است صدّيق اكبر . « 1 »
--> ( 1 ) ابن بطريق در « العمده / 222 - 223 و در « الخصائص » / 194 مىگويد : « بدان كه صدق ، خلاف كذب است و صدّيق ، ملازم پيوستهء صدق ، و صدّيق ، كسى است كه كارش با سخنش همخوانى داشته باشد . اين نكته را احمد بن فارس لغوى در كتاب « المجمل في اللغة » آورده است و ابو نصر اسماعيل بن حماد جوهرى در كتاب « صحاح » آن را يادآور شده است » . حال كه مفهوم صدّيق چنين شد ، پس اين واژه به سه گونه خواهد بود : صدّيقى كه پيامبر است ، صدّيقى كه امام است و صدّيقى كه بندهء شايسته است و نه پيامبر است و نه امام . امّا آيه اى كه دلالت بر گونهء نخست دارد چنين است : وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِدْرِيسَ إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا ( مريم / 56 ؛ ) پس هر پيامبرى صدّيق است ولى نه هر صدّيقى پيامبر ، و نيز اين آيهء قرآن كريم : يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ ( يوسف / 46 ؛ ) . امّا آيهاى كه دليل است بر امام بودن صدّيق : فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً ( نساء / 69 ؛ ) . آيه ، پيامبران را ذكر كرده است و در پى آن صدّيقان را ، زيرا پس از پيامبران نمىتوان كسى را اخص از پيامبران بيان كرد . اخبار رسيده نيز دلالت بر آن دارند كه صدّيقان سه نفرند : حبيب و حزقيل و على كه على افضل آنهاست . پس چون على با اين دو همراه شده در لفظ صدّيق با آنها مشترك گشته است در حالى كه آن دو نه پيامبرند نه امام ، پس پيامبر ( ص ) خواسته است كه على در يك امر جداى از آن دو آورده شود و آن امر چيزى نيست مگر امامت . پيامبر ( ص ) فرموده است : على بر آنها برترى دارد . ميان آنها در واژهء صدّيق هيچ تفاوتى نيست ، زيرا پيامبر ( ص ) فرمود : صدّيقان سه نفرند ، پس آنها در واژه يكسانند ، و حضرت ( ص ) خواست تفاوت آنها را در معنا روشن سازد و اين چيزى نيست مگر شايستگى امامت ، و لذا فرمود : برترين ايشان . تا مخاطبان را بياگاهاند كه على صدّيق و امام است و اين است مفهوم وجه دوم . اگر صدّيق ملازم پيوستهء صدق مىباشد و كسى است كه عملش سخنش را تصديق كند ، پس شايسته است اين واژه به امير المؤمنين ( ع ) اختصاص داشته باشد ، زيرا او از ابتداى عمرش خدا را عصيان نكرده شريكى براى خدا قائل نشده است و پيوسته ملازم صدق بوده است و عملش سخنش را تصديق مىكند . پس صحيح خواهد بود اين واژه تنها به او اختصاص يابد و بس . اگر زيور ، سر سينه را مىآرايد سر سينهء تو زيورى است براى آن آرايش علّامه بياضى در « الصراط المستقيم » 1 / 282 - 283 مىگويد : « جوهرى و فارسى تصريح دارند بر اين كه صدّيق ، ملازم پيوستهء صدق است ، كسى كه عملش سخنش را تصديق مىكند و صدّيقان شامل پيامبران است و ديگران و صالحان هم صدّيق هستند هم جز ايشان ، پس هر پيامبرى صدّيق است ولى عكس آن صادق نمىباشد و هر صدّيقى صالح است بىآنكه عكسش صادق باشد . مقصود ما از صادق نبودن عكس ، عدم شمول است نه آن چه منطقىها اصطلاح كردهاند . عكس در اين جا نزد منطقىها صادق است ، زيرا عكس موجبهء كليّه ، موجبهء جزئيه است . پس عكس اين قضيه كه « هر پيامبرى صدّيق است » در منطق « برخى از صدّيقان پيامبر هستند » مىباشد كه سخن درستى است . پس دانسته آمد كه رتبهء صدّيق ميانهء رتبهء پيامبر و مطلق صالح است . بر اين اساس صدّيق بر سه گونه تقسيم مىشود : پيامبر : « يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ » ، امام : « كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ » ، كه بيان اين مطلب اندكى پيش گذشت . و كسى كه هيچ يك از آن دو نيست همچون حبيب و حزقيل و نظاير ايشان . سخن پيامبر ، حاكى از آن است كه لفظ صدّيق برتر از حبيب و حزقيل مىباشد و اختصاصا به امامت دلالت دارد » . او در اين كتاب / 328 مىگويد : « بدين ترتيب اين سخن آنها ردّ مىشود كه : ابو بكر ، صدّيق بود ، چه ، نخستين كسى بود كه پيامبر را تصديق كرد ، چرا كه على و خديجه و ورقه و ديگران پيش از او پيامبر را تصديق كرده بودند » . شيخ مظفّر در « دلائل الصّدق » 2 / 127 - 129 مىگويد : « به نظر من ترديدى نيست كه هر مؤمنى صدّيق نيست ، زيرا صدّيق به كسى گفته مىشود كه بسيار تصديق كند و كامل ، نه آن كه شاهد است و ظاهر ، پس ناگزير بايد خصوص ، مورد نظر باشد . از اخبار دانستهايم كه در ميان اين امت جز على ( ع ) ، كسى صدّيق نبوده است ، پس ناگزير بايد تنها على مورد نظر آيه باشد . هر گاه ثابت شود كه تصديق على ، كاملترين است در ميان امت بايد حضرت ( ع ) ، برترين آنها باشد ، به ويژه آن كه او برترين شخص است در ميان صدّيقان امّت انبيا و برترين ، همان امام است ، ولى جماعت ، اين نام را به سرقت بردند و آن را به ابو بكر نسبت دادند و او را صدّيق ناميدند و چون خداى اين را از ايشان بدانست دليلى روشن بر دروغ آنها پيش آورد و اين همان است كه وصفى از وصف شهدا را همراه اين ويژگى ساخت . اين سرقت از آنها كارى شگفت نيست ، زيرا آنها وصف « فاروق » را هم از امير المؤمنين ( ع ) سرقت كردند و به عمر نسبت دادند . حديث پيش گفته و احاديث ديگر تصريح دارند به اين كه تنها على ، فاروق است » . بنگريد به : مجمع البحرين 5 / 199 و بحار الانوار 38 / 214 ، 226 ، 239 ، 268 و منابعى كه تحت عنوان « فاروق » بيان داشتهايم .