العلامة الحلي ( مترجم : حميدرضا آژير )

6

كشف اليقين ( فارسي )

من زبان به سخن گشودم در حالى كه جوان‌ترين آنان بودم كه چشمم بيش از ديگران ريمناك بود و شكمم سترگ‌تر و ساق پايم باريك‌تر . اى پيامبر خدا ! من يار تو در اين مهم خواهم بود . پس حضرت ( ص ) گردن مرا گرفت و فرمود : اين برادر ، وصىّ و جانشين من در ميان شماست ، پس سخنش را بشنويد و از او فرمان بريد . على ( ع ) مىگويد : جماعت در حالى برخاستند كه مىخنديدند و به ابو طالب مىگفتند : به تو دستور مىدهد كه سخن پسرت را بشنوى و از او فرمان برى » . « 1 » - مسألهء امامت پس از پيامبر اكرم ( ص ) از امور مهمّى بود كه پيامبر ( ص ) بدان مىانديشيد و از آغاز تبليغ تا اندكى پيش از مرگش بدان مىپرداخت - آن گونه كه پيش از اين نيز يادآور شديم - ابن عبّاس در روايتى مىگويد : « چون پيامبر ( ص ) در بستر مرگ افتاد در خانه مردانى بودند از جمله عمر بن خطّاب . حضرت ( ص ) فرمود : « بياييد براى شما نگاشته‌اى نگارم كه پس از آن هرگز گمراه نگرديد . » عمر گفت : درد بر پيامبر چيره شده است ، و الّا قرآن كه در ميان شماست و كتاب خدا هم كه ما را بسنده است . حاضران در خانه به اختلاف كشيده شدند و برخى سخن عمر را مىگفتند ، پس چون هياهو و اختلاف افزون كردند حضرت ( ص ) فرمود : « از من دور شويد كه نزد من ، كشمكش نه كارى است سزامند » . « 2 » - در روايتى نيز آمده است : « ابن عبّاس آن قدر گريست كه اشكش ريگ‌ها را خيساند . پس گفت : درد پيامبر ( ص ) فزونى يافت و فرمود : « براى من صفحه‌اى آوريد تا بر آن نگاشته‌اى نگارم كه پس از آن هرگز گمراه نگرديد » ، پس جماعت به كشمكش پرداختند و حال آنكه كشمكش ، نزد پيامبر ( ص ) كارى شايسته نيست . آن‌ها مىگفتند : پيامبر هذيان

--> ( 1 ) تاريخ طبرى ، چاپ اروپا 1 / 1171 - 1172 ، و تاريخ ابن اثير 2 / 222 ، و شرح ابن ابى الحديد 3 / 263 ، و سيرهء حلبيه 1 / 285 ، و تفسير طبرى 19 / 72 - 75 ، و البداية و النهاية 3 / 39 - 40 ، و مسند احمد 2 / 352 ، ح 1371 ، و الدّر المنثور سيوطى 5 / 97 ، و النور المشتعل حافظ ابو نعيم اصبهانى / 155 - 160 ، و خصائص وحى المبين ابن بطريق / 89 - 90 و كنز العمّال 6 / 397 . ( 2 ) بخارى / 1 ، كتاب العلم / 22 ، و طبقات ابن سعد 2 / 244 ، و مسند احمد ، حديث 2992 .