سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : اسماعيل انصارى زنجانى )
499
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( اسرار آل محمد ع ) ( فارسي )
رفت به آنان گفتم : « من از جهت قوم خود انصار شما را كفايت مىكنم ، شما هم از جهت قريش مرا كفايت كنيد » . سپس در زمان پيامبر ، بشير بن سعيد و اسيد بن حضير « 8 » را به آنچه معاهده كرده بوديم دعوت كردم ، و آن دو بر سر اين با من بيعت كردند . گفتم : اى معاذ ، گويا هذيان مىگوئى ؟ گفت : « صورتم را بر زمين بگذار » « 9 » ، و همچنان صداى واى و ويل بلند كرده بود تا از دنيا رفت . سخنان ابو عبيدهء جراح و سالم هنگام مرگ ( 1 ) سليم مىگويد : ابن غنم به من گفت : به خدا قسم اين حديث را قبل از تو هرگز براى كسى جز دو نفر نگفتهام ، چرا كه از آنچه از معاذ شنيدم وحشت كردم « 10 » . ابن غنم گفت : بعد به حج رفتم و با كسى كه در مرگ ابو عبيده جراح و سالم مولى ابى حذيفه « 11 » حضور داشته « 12 » ملاقات كردم و گفتم : مگر سالم در روز جنگ يمامه كشته نشد ؟ گفت : بلى ، ولى او را از ميدان جنگ حمل كرديم در حالى كه هنوز رمقى داشت . ابن غنم گفت : هر كدام از آن دو « 13 » مثل آن را عينا براى من نقل كردند ، نه زياد كردند و نه كم كه ابو عبيده و سالم هم ( هنگام مرگ ) مانند معاذ سخن گفتهاند « 14 » .
--> ( 8 ) بشير بن سعيد رئيس « خزرج » و اسيد بن حضير رئيس « اوس » بود ، و اوس و خزرج دو طايفهء اصلى انصار بودند كه بقيهء قبائل از شعب اين دو بشمار مىآمدند . وقتى اصحاب صحيفه از سعد بن عباده كه رئيس كل انصار بود مأيوس شدند با اين دو نفر معاهده بستند كه هر كدام بر نيمى از انصار حاكم بودند . ( 9 ) « ج » : صورتم را به زمين بچسبان . ( 10 ) « ج » : اين حديث را قبل از تو براى احدى نقل نكردم ، و من از خود معاذ و از آنچه از او ديدم و شنيدم بيزارم ! ( 11 ) ابو عبيده در سال 18 هجرى در شهر « حمص » شام با مرض « دبيله » از دنيا رفته ، و سالم در سال 12 هجرى در جنگ يمامه كشته شد . ( 12 ) « ج » : چشم ابو عبيده و سالم را هنگام مرگ بسته بود . ( 13 ) يعنى دو نفرى كه در مرگ ابو عبيده و سالم حضور داشتهاند . ( 14 ) در كتاب ارشاد القلوب عبارت چنين است : ابن غنم گفت : بجز سليم بن قيس اين مطالب را به احدى جز دخترم همسر معاذ و يك نفر ديگر نگفتهام . من از آنچه از معاذ ديدم و شنيدم وحشت كردم . به سفر حج رفتم و كسانى را كه چشمان ابو عبيده و سالم را هنگام مرگ بسته بودند ملاقات كردم . آنان به من خبر دادند كه هنگام مرگشان مثل قضيهء معاذ رخ داده نه يك حرف كمتر و نه بيشتر ، و هر دو مثل سخن معاذ را گفتهاند .