سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : اسماعيل انصارى زنجانى )
358
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( اسرار آل محمد ع ) ( فارسي )
هر گاه با دشمن روبرو مىشد فرار مىكرد و از ترس و پستى پشت به دشمن مىنمود « 6 » ، و آنگاه كه وقت آسايش و تقسيم غنيمت بود سخن مىراند همانطور كه خداوند مىفرمايد : سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَيْرِ « 7 » ، « به زودى با زبانهاى تيزى كه از خير بخل مىورزند با شما ملاقات مىكنند » . او هميشه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله براى گردن زدن مردى كه آن حضرت قصد كشتن او را نداشت اجازه مىخواست و آن حضرت به او اجازه نمىداد « 8 » . روزى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به او نظر كرد در حالى كه اسلحهء كامل ( در غير روز جنگ ) پوشيده
--> ( 6 ) در بحار : ج 20 ص 228 روايت كرده كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در روز خندق به عمر دستور داد تا به مبارزهء ضرار بن خطاب برود . وقتى ضرار با او روبرو شد عمر تيرى برايش آماده كرد . ضرار گفت : واى بر تو اى پسر صُهاك در جنگ تن بتن تير مىاندازى ؟ ! به خدا قسم اگر تيرى بسوى من رها كنى در مكّه كسى از طايفهات باقى نمىگذارم مگر آنكه او را مىكشم . در اينجا عمر فرار كرد و ضرار دنبال او آمد و با نيزه بر سر او زد و گفت : اى عمر ، اين ضربه را به ياد بسپار ، كه من قسم ياد كردهام هرگز كسى از قريش را نكشم . عمر هم تا زمان خلافتش آن ضربه را به ياد داشت و او را به حكومت يكى از شهرها فرستاد . همچنين در بحار : ج 21 ص 11 روايت كرده كه عمر در روز خيبر پرچم مهاجرين را بدست گرفت و حمله كرد ، ولى برگشت در حالى كه او اصحابش را مىترساند و اصحابش او را مىترساندند ! ( 7 ) سورهء احزاب : آيهء 19 . ( 8 ) ذيلا چند نمونه از اظهار شجاعتهاى عمر در حال آسايش ذكر مىشود : در بحار : ج 19 ص 271 نقل كرده كه وقتى در جنگ بدر عدهاى از كفار اسير شدند پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود : در بارهء اينان چه نظر مىدهيد ؟ عمر گفت : اينان بودند كه تو را تكذيب و اخراج كردند ، اينان را بقتل برسان ! در بحار : ج 21 ص 94 در جريان حاطب كه در فتح مكه مخفيانه نامهاى براى اهل مكه فرستاد تا با خبر شوند ، پس از افشاء و عذر خواهى او حضرت او را پذيرفت . عمر گفت : يا رسول اللَّه ، مرا واگذار تا گردن اين منافق را بزنم ! ! ولى حضرت مانع شد . در بحار : ج 21 ص 103 در جريان فتح مكه كه عباس براى ابو سفيان از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله امان نامه گرفت ، عمر پيش آمد و گفت : يا رسول اللَّه ، اين دشمن خدا ابو سفيان است كه بدون عهد و پيمانى خدا او را بدست ما انداخته است ، بگذار من گردن او را بزنم ! ! در بحار : ج 21 ص 158 روايت كرده كه ابن الاكوع در ايام فتح بر عليه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله جاسوسى مىكرد تا در جنگ حنين اسير شد . عمر وقتى او را ديد به يك نفر از انصار دستور داد تا او را بكشد . او هم گردن ابن الاكوع را زد و بعد از او جميل بن معمر كشته شد . پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با حال غضب سراغ انصار فرستاد كه چرا كشتيد ؟ مگر من نگفتم اسيرى را نكشيد ؟ گفتند : ما به گفتهء عمر كشتيم . حضرت از عمر روى گردانيد تا آنكه عمير بن وهب در اين باره با حضرت صحبت كرد و آن حضرت عمر را عفو كرد .