سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : اسماعيل انصارى زنجانى )
223
كتاب سليم بن قيس الهلالي ( اسرار آل محمد ع ) ( فارسي )
امير المؤمنين عليه السّلام قرآن را در يك پارچه جمع آورى نمود و آن را مهر كرد . سپس بيرون آمد در حالى كه مردم با ابو بكر در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله اجتماع كرده بودند . حضرت با بلندترين صدايش فرمود : « اى مردم ، من از روزى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفته به غسل آن حضرت و سپس به قرآن مشغول بودهام تا آنكه همهء آن را به صورت يك مجموعه در اين « 12 » پارچه جمع آورى نمودم . خداوند بر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آيهاى نازل نكرده مگر آنكه آن را جمع آورى كردهام ، و آيهاى از قرآن نيست مگر آنكه آن را جمع نمودهام ، و آيهاى از آن نيست مگر آنكه براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خواندهام « 13 » و تأويلش را به من آموخته است » . سپس فرمود : « براى آنكه فردا نگوئيد : ما از اين مطلب بىخبر بوديم » ! و بعد فرمود : « و بدين جهت كه روز قيامت نگوئيد : من شما را به يارى خويش دعوت نكردم و حق خود را برايتان يادآور نشدم ، و شما را به كتاب خدا از ابتدا تا انتهايش دعوت نكردم » ! عمر گفت : قرآنى كه همراه خود داريم ما را از آنچه بدان دعوت مىكنى بىنياز مىنمايد » « 14 » ! سپس على عليه السّلام داخل خانهاش شد .
--> ( 12 ) از كلمهء « اين » مىتوان استفاده كرد كه حضرت قرآن مزبور را بطور كامل به همراه خود به مسجد آورده بودند كما اينكه اين فقره در نسخهء « د » به اين مطلب صراحت دارد و چنين است : « اى مردم ، من از زمانى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفته همچنان مشغول به غسل و تجهيز و كفن و حنوط و دفن آن حضرت بودم ، سپس به قرآن مشغول شدم تا همهء آن را در اين پارچه جمع نمودم . خداوند تبارك و تعالى آيهاى بر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نازل نكرده مگر آنكه جمع نموده و نوشتهام ، و آيهاى از آن نيست مگر آنكه براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خواندهام و تأويل و تنزل آن و ظاهر و باطن و عام و خاص و ناسخ و منسوخ آن را به من آموخته است . و آن اين است ! روز قيامت نگوئيد كه من شما را به يارى خويش فرا نخواندم » ؟ ! ( 13 ) كلمهء « أقرأنى » يعنى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از من خواست تا برايش آيات قرآن را بخوانم و من براى او خواندم و حضرت آنها را تأييد كرد . ( 14 ) در كتاب احتجاج عبارت چنين است : « گفتند : احتياجى به آن نداريم ، نظير آن نزد ما هست » . و در « د » عبارت بعدى چنين است : « على عليه السّلام داخل خانهاش شد و در را بست » . در بحار : ج 92 ص 42 ح 2 در اين باره از ابو ذر چنين روايت كرده است كه گفت : وقتى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفت على عليه السّلام قرآن را جمع كرد و آن را نزد مهاجرين و انصار آورد و بر ايشان عرضه نمود چنان كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله او را بدين مطلب وصيت فرموده بود . وقتى ابو بكر آن را گشود در صفحهء اولى كه باز كرد فضائح آنان بود . عمر از جا برخاست و گفت : يا على ، آن را بر گردان كه ما را به آن احتياجى نيست ! على عليه السّلام هم آن را گرفت و برگشت . . . . وقتى عمر به خلافت رسيد از امير المؤمنين عليه السّلام خواست تا آن قرآن را به آنان بدهد . . . و گفت : اى ابا الحسن ، چه مىشود اگر قرآنى را كه نزد ابو بكر آورده بودى بياورى تا همه بر آن متفق شويم ! حضرت فرمود : هيهات ، راهى به اين مطلب نيست ، آن را نزد ابو بكر آوردم تا حجّت بر شما تمام شود و روز قيامت نگوئيد : « ما از اين بىخبر بوديم » يا بگوئيد : « آن را نزد ما نياوردى » ! قرآنى كه نزد من است جز پاكان و جانشينان از فرزندانم به آن دست نمىيابند . عمر پرسيد : آيا زمان معلومى براى ظاهر كردن آن هست ؟ فرمود : آرى وقتى قائم از فرزندانم قيام كند آن را ظاهر مىنمايد و مردم را بر عمل به آن وادار مىكند و سنت طبق آن جارى مىشود .