سليم بن قيس الهلالي الكوفي ( مترجم : اسماعيل انصارى زنجانى )

110

كتاب سليم بن قيس الهلالي ( اسرار آل محمد ع ) ( فارسي )

ذيلا به نمونه‌هايى اشاره مىشود : - ابو الصلاح حلبى نقل كرده كه وقتى ابو لؤلؤ به عمر ضربت زد . . . عمر در حالى كه سرش بر سينهء پسرش عبد الله بود گفت : « واى بر تو سرم را بر زمين بگذار » و از هوش رفت . پسر عمر مىگويد : « از اين حالت نگران شدم » . پدرم گفت : « واى بر تو صورتم را بر زمين بگذار » و من سر او را بر زمين گذاردم . او صورت بر خاك مىماليد و مىگفت : « واى بر عمر ، واى بر مادر عمر اگر خدا او را نيامرزد » « 26 » . - شيخ مفيد نقل مىكند كه عثمان گفت : آخرين كسى بودم كه در لحظات مرگ عمر نزد او بودم . وارد شدم در حالى كه سرش در دامن پسرش عبد الله بود و واى و ويل سر داده بود . گفت : « صورتم را بر زمين بگذار » ، ولى عبد الله امتناع كرد . عمر گفت : « اى بىمادر ، صورتم را بر زمين بگذار » ! او هم صورتش را بر زمين گذاشت . عمر گفت : « واى بر مادرم ! واى بر مادرم ! اگر بخشيده نشوم » ! و اين سخن را آنقدر تكرار كرد تا مرد « 27 » . - سيد بحرانى نقل مىكند كه عبد الله بن عمر گفت : وقتى مرگ پدرم نزديك شد گاهى از هوش مىرفت و دوباره به هوش مىآمد . وقتى به هوش آمد گفت : « پسرم ، على بن ابى طالب را قبل از مرگ بنزد من برسان » ! گفتم : با على بن ابى طالب چكار دارى در حالى كه خلافت را بعد از خود بين شش نفر شورى قرار دادى و ديگران را با او شريك نمودى ؟ گفت : پسرم ، از پيامبر شنيدم كه مىگفت : « در آتش جهنم تابوتى است كه دوازده نفر از اصحابم در آن محشور مىشوند » ، و سپس رو به ابو بكر نمود و گفت : « بپرهيز كه اوّل ايشان باشى » . سپس رو به معاذ كرد و گفت : « مبادا كه دوّمى آنان باشى » . سپس رو به من كرد و گفت : « اى عمر ، مبادا تو سوّمى باشى » ! پسرم ، اكنون كه بيهوش شده بودم آن تابوت را ديدم كه ابو بكر و معاذ در آن بودند و شكى ندارم كه سوّمى من هستم « 28 » . اكنون با ملاحظهء اين قرائن داخلى و مؤيّداتى كه ذكر شد مطمئن مىشويم كه اين

--> ( 26 ) بحار الانوار : ج 8 قديم ص 196 . ( 27 ) بحار الانوار : ج 8 قديم ص 197 و 199 . ( 28 ) مدينة المعاجز : ص 109 .