ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

242

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

حسد برد . و به دو پيام فرستاد و گفت دمشق بايد در دست او ( يعنى ملك ظاهر ) بماند . بعد ، لشكريان با وى ( يعنى با ملك افضل ) به مصر بروند و آن جا را براى او بگيرند . ملك افضل پاسخ داد : « ميدانى كه مادر و خانواده من ، كه خانواده تو نيز هستند ، اكنون جائى براى اقامت ندارند . بنا بر اين چنين فرض كن كه اين شهر از آن تست و آن را به ما عاريه داده‌اى كه خانواده من مدتى در آن بسر برند تا مصر به تصرف در آيد . » ملك ظاهر نپذيرفت و در پيشنهاد خويش پافشارى كرد . ملك افضل هم كه چنين ديد به مملوكان ناصرى و همه سرداران و سپاهيانى كه پيشش آمده بودند گفت : « اگر براى خدمت به من آمده‌ايد به شما اجازه مىدهم كه نزد ملك عادل برگرديد . و اگر پيش برادرم آمده‌ايد ، پس او از من بهتر مىداند كه چه بايد كرد . » آنان همه هواخواه ملك افضل بودند . از اين رو گفتند : « ما جز تو كسى را نمىخواهيم ، و ملك عادل را هم بيش از برادرت دوست داريم . » ملك افضل نيز به ايشان اجازه داد كه برگردند . در اين هنگام فخر الدين چركس و زين الدين قراچه ، كه ملك افضل صرخد را به دو داده بود ، با كسان خود گريختند . برخى از ايشان داخل دمشق شدند و برخى بر سر تيول خود برگشتند . وقتى كه كار آنان چنين به پايان رسيد ، بر آن شدند كه از نو با ملك عادل آشتى كنند .