ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
170
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
هنگامى كه من و برادر بزرگتريم مجد الدين ابو السعادات در پيش او سرگرم مطالعه اين كتاب بوديم ، مردى از بزرگان بغداد به خدمت او رسيد و گفت : « فلان كار پيش آمده و شما براى انجام آن احضار شدهايد . » گفت : « من اكنون با اين آقايان مشغول مطالعه هستم . و اگر اين كار را رها كنم وقت ايشان از دست خواهد رفت ، ولى وقت كسى كه مرا مىخواهد ، از دست نمىرود . » گفت : « خوب نيست كه من در برابر خليفه اين حرف را بزنم . » گفت : « بر تو حرجى نيست . بگو : ابو القاسم گفت : من تا درس تمام نشود ، نمىآيم . » ما كه چنين ديديم ، از او خواستيم كه با وى برود ، ولى او اين كار را نكرد و گفت : « بخوانيد . » ما هم خوانديم . روز بعد ، غلامى كه داشتيم آمد و گفت : « امير الحاج موصلى الآن حركت كرد . » اين حرف مايه نگرانى ما شد . ابو القاسم پرسيد : « چرا از برگشتن به شهر خود ، پيش خانواده خود ، نگران شدهايد ؟ » گفتيم : « آخر مطالعه اين كتاب هنوز تمام نشده است . » گفت : « وقتى كه خواستيد حركت كنيد ، من چارپائى كرايه مىكنم و همراه شما مىآيم . در راه ، شما كتاب را مىخوانيد ، هر وقت كه تمام كرديد برمىگردم . »