ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
348
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
دست و پا بسته بيرون آورد و لبادهء پشمى پوشيده بود و كلاهى قيفى از پوست سرخ بر سر و دور گردنش گردن بند تنگى از پوستهاى شتر بسته بودند و ميخواند : « قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء » آيهء ( قرآن ) ( اين آيهء شريفه از سورهء آل عمران پيش از اين هم در اين مجلد آمده و ترجمه شده است . م . ) مردم كرخ بهنگام عبور از برابر آنها به صورتش تف ميكردند . زيرا كه در مورد آنها تعصب ميورزيد و تا حد « نجمى » وضع او بدان حالت بمردم ارائه شد و از آنجا به اردوگاه بساسيرى بازگردانده شد و در آنجا تخته چوبى براى او نصب كرده بودند . و از شتر به زيرش آوردند و پوست گاو بر او پوشانده كه شاخهايش بر دو سمت سرش قرار دادند و در فكين او دو كلبتين از آهن انداخته و بدار كشيده شد و تا آخر روز بر بالاى دار دست و پا ميزد تا بمرد . مولد رئيس الرؤساء در شعبان سال سيصد و هفتاد بود . و گواه قضائى نزد ابن ماكولا بسال چهار صد و چهارده بود . قرآن را خوب تلاوة ميكرد و معرفت نيكى به دانش نحو داشت . و اما عميد عراق بساسيرى او را كشت . او مردى شجاع و با فتوت بود و اوست كه رباط شيخ الشيوخ را بنا كرد . همين كه بساسيرى در عراق بنام المستنصر باللّه علوى خطبه خواند ، بمصر نامه نوشت و آنچه انجام داده بود براى المستنصر گزارش داد . و در آنجا وزير المستنصر ابا الفرج بن اخى ابى القاسم مغربى بود و كسى بود كه خود از بساسيرى گريخته بود و از او در دل عقده داشت و در كار بساسيرى در افتاده و آنچه انجام داده بود با سردى جلوهگر نمود و المستنصر را از فرجام كار او بترساند و جواب نامهء بساسيرى مدتى به تأخير افتاد . پس آنچه به او پاسخ داده شد غير از آن بود كه آرمان و اميدوار بود . بساسيرى از بغداد به واسط و بصره رفت و آن نقاط را تصرف كرد . و خواست قصد اهواز نمايد . حكمران اهواز از هزار سب بن بنكير از دبيس بن مزيد خواست با مالى كه تقديم بساسيرى خواهد كرد . به اصلاح فيما بين اقدام كند .