ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
54
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
كرد و از آنها شهادت خواست كه بگويند قرآن مخلوق است تا اهل حديث و پيشوايان ديگر بشنوند و بدانند آنها همه حاضر شدند و اقرار و اعتراف نمودند و اسحاق آنها را رها كرد . پس از آن نامه ديگر از مامون باسحاق رسيد كه قضاة و فقهاء را احضار و امتحان كند اسحاق بن ابراهيم هم ابو حسان زيادى و بشر بن وليد كندى و على بن ابى مقاتل و فضل بن غانم و زياد بن هيثم و سجاده و قواريرى و احمد بن حنبل ( امام چهارم اهل سنت و رئيس مذهب حنبلى ) و قتيبة و سعدويه واسطى و على بن جعد و اسحاق بن ابى اسرائيل و ابن هرش و ابن عليه اكبر و يحيى بن عبد الرحمن عمرى و يك سالخورده ديگر از نسل عمر بن الخطاب كه قاضى « رقه » بود و ابو نصر تمار و ابو معمر قطيعى و محمد بن حاتم بن ميمون و محمد بن نوح مضروب و ابن فرخان و جماعت ديگرى كه نضر بن شميل و ابن على بن عاصم و ابو العوام البزاز و ابن شجاع و عبد الرحمن بن اسحاق بودند همه را نزد اسحاق ( امير و والى بغداد ) بردند و او نامه و دستور و استدلال مامون را براى آنها خواند و باز دوباره هم خواند تا آنكه خوب دانستند بعد از آن از بشر بن وليد پرسيد درباره قرآن چه مىگوئى ؟ گفت : امير المؤمنين چندين بار بر عقيده من آگاه شد اسحاق گفت : دوباره اين امتحان و سؤال تجديد شده هان بگو : گفت : من مىگويم قرآن كلام خداوند است . گفت : من از تو مىپرسم آيا قرآن مخلوق است يا نه ؟ گفت خداوند خالق همه چيز است گفت بنابر اين قرآن هم بايد چيز باشد . گفت آرى . گفت : پس قرآن هم مخلوق است گفت خالق نبايد باشد ( يعنى قرآن خالق نيست پس بايد مخلوق باشد ) . گفت : چنين نيست آيا قرآن مخلوق است ؟ گفت : من چيز ديگرى غير از آنچه گفتم . نيك نمىدانم من از امير المؤمنين درخواست كردم كه در اين موضوع چيزى نگويم . غير از آنچه به زبان آوردم چيز ديگرى ندارم اسحاق يك رقعه در دست گرفت و هر چه در آن نوشته شده براى او خواند . او گفت : گواهى مىدهم كه خداوند يكتاست قبل از او چيزى نبود و چيزى نيست هم كه شبيه او باشد . هيچ كس و