ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
276
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
ميخواهيد . آنها نزد منتصر برگشتند و هر چه را كه شنيدند گفتند . باز دوباره نزد دو برادر با خشونت هر چه بيشتر رفتند و معتز را بخوارى كشيدند و در يك حجره انداختند و در را بر او بستند . چون مؤيد آن حال را ديد با نهايت دليرى و جسارت گفت : اى سگان پست ! اين چه كاريست كه شما ميكنيد ؟ شما دست به خون ما آلوده ميكنيد ! مولا و سرور خود را بخوارى ميكشيد و ميخواهيد بكشيد ، بگذاريد من نزد او بروم و با او گفتگو كنم . آنها خاموش شدند و به او اجازه دادند كه نزد برادر زندانى خود برود آن هم بعد از اطلاع و اجازه منتصر . مؤيد نزد معتز رفت و گفت : اى نادان تو مىدانى كه نسبت بپدرت چه كردند و چگونه در كشتن او رستگار شدند تو اكنون از خلع نفس خود امتناع ميكنى واى بر تو بدون مراجعه و گفتگو خود را از ولايتعهد خلع كن . گفت : چگونه خود را خلع كنم و حال اينكه خبر ولايتعهد من در سراسر آفاق منتشر شده . گفت : همين كار ( و مقام ) پدرت را كشت و حتماً ترا هم خواهد كشت اگر خدا بخواهد كه تو به اين مقام ( خلافت ) برسى كه حتما خواهى رسيد . گفت : ميكنم ( خود را خلع ميكنم ) . مؤيد بيرون آمد ( از بازداشتگاه معتز ) و گفت : او قبول كرده كه خود را خلع كند ( از ولايتعهد ) آنها رفتند نزد منتصر و به او خبر دادند و برگشتند از معتز تشكر كردند و صورت خلع را در يك نامه نوشتند و به او خبر دادند مؤيد هم نشست و بمعتز گفت : از روى همين نامه يك نسخه به خط خود بنويس . باز معتز خوددارى كرد . مؤيد گفت : نامه را به من بدهيد و هر چه بخواهيد املا كنيد . آنها صورت يك نامه را خطاب بمنتصر املا كردند كه مضمون آن اين است : من عاجز و ناتوان هستم و نمىتوانم ولايتعهد را قبول كنم و نمىخواهم گناه اين كار بر گردن متوكل باشد ( كه او را نصب كرده بودند ) زيرا لياقت اين مقام را ندارم و از منتصر خواهشمندم كه خلع مرا قبول كند و معاف بدارد . بنا بر اين من خود را از ولايتعهد خلع كرده و مردم را از اين كار آزاد و حلال نمودهام . هر چه منشى گفت و مؤيد نوشت و بمعتز گفت از روى همين نامه يك نسخه به خط خود بنويس . معتز باز امتناع كرد . مؤيد به او