ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
268
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
بودم ، چون آن حال را ديد گفت : آرام باش بر تو باكى نيست امير المؤمنين با يك پياله كه در گلوى او جسته بود زندگانى را بدرود گفت خداوند او را بيامرزاد . بر من سخت ناگوار آمد . با هم رفتيم احمد بن خصيب هم با ما بود گروهى از سالاران هم بدنبال ما بودند تا بكاخ رسيديم و داخل شديم . دستور داد نگهبانان درها را حراست كنند . من به او گفتم اى امير المؤمنين در چنين وضع و حالى غلامان تو نبايد از تو دور شوند ( سرگرم نگهبانى و حراست دروازهها باشند ) گفت : آرى . تو پشت مرا بگير و مراقب باش . ما اطراف او را خوب احاطه و نگهدارى كرديم ، هر كه در آنجا حاضر بود با او بيعت كرد . هر كه هم مىرسيد مىايستاد تا آنكه سعيد كبير رسيد . او را بدنبال مؤيد فرستاد كه حاضر شود . من هم گفت . تو برو معتز را حاضر كن . من در حالى كه از خود نا اميد و بيمناك بودم با دو غلام رفتم . بدر كاخ رسيدم . در آنجا هيچ كس از نگهبانان نبود در را باز كردم و بدر بزرگ رسيدم . حلقه در را سست كوبيدم . پرسيده شد تو كيستى گفتم من رسول امير المؤمنين منتصر هستم ولى عرصه بر من تنگ شد و او دير كرد و من سخت ترسيدم . بعد در را باز كردند و « بيدون » خادم بيرون آمد و در را بست و از چگونگى وضع و حال پرسيد گفتم : متوكل سر بادهگسارى زندگانى را پايان داد و مردم با منتصر بيعت و همه نزد او تجمع كردهاند . منتصر امير المؤمنين مرا فرستاد كه معتز را براى بيعت احضار كنم . « بيدون » داخل شد و بازگشت و مرا همراه خود باندرون برد . من نزد معتز رفتم . به من گفت واى بر تو چه افتاده ؟ من خبر مرگ متوكل را به او دادم و تسليت گفتم . بعد از او خواستم كه حاضر شود و نخستين كسى باشد كه با منتصر بيعت كرده و برادر خود را دلدارى دهد و او را خشنود سازد . من و بيدون هر دو اصرار كرديم تا حاضر شد . او سوار شد و ما هم بدنبال او و در عرض راه او را بسخن خود دلگرم و اميدوار مىكردم از عبيد الله بن يحيى پرسيد . گفتم : او مشغول است كه از مردم بيعت بگيرد ( او دشمن سرسخت منتصر و هواخواه معتز و داراى عده و نيرو بود ) همچنين فتح ( كه