ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

222

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

با سلام آورده و اين دليل حسن اعتقاد او مىباشد كه عليه السلام بشيعيان اختصاص دارد و اهل سنت كرم اللّه وجهه گويند كه اين هم بهترين صفت است زيرا خداوند روى او را گرامى داشت و نگذاشت براى بت سجده كند ) متوكل مىديد و مىشنيد و باده مىنوشيد و مىخنديد . روزى بر حسب همين عادت باز چنين كرد . منتصر فرزندش حاضر بود . او بعباده خيره شد و او را سخت تهديد كرد . عباده از بيم منتصر خاموش شد . متوكل پرسيد چه شده ؟ عباده تهديد منتصر را به او گفت : منتصر هم بمتوكل گفت : اى امير المؤمنين آن كسى را كه اين سگ تقليد مىكند و مردم بر او مىخندند پسر عم تو و بزرگ و خواجه قوم و خاندان تو و مايه افتخار و مباهات تو مىباشد . اگر ناگزير باشى تو خود گوشت او را بخور و مگذار اين سگ و سگان ديگر مانند او گوشت او را بخورند . متوكل سخن او را شنيد و بعموم حاضرين و نوازندگان و مغنيان گفت همه اين بيت را ترجيع كنيد و با لحن و آواز بگوييد : غار الفتى لابن عمه * رأس الفتى فى حرامه يعنى : اين جوان ( جوانمرد ) براى پسر عم خود غيرتمند شد . سر اين جوان در فلان مادر خويش باد . اين يكى از بزرگترين عللى بود كه منتصر قتل پدر را حلال يا واجب دانست . گفته شد : متوكل نسبت بخلفاء پيشين بنى العباس مانند مأمون و معتصم و واثق ( عم و پدر برادر خود ) كينه داشت زيرا هر سه على و آل على را دوست داشتند و تولى مىنمودند . نديمان و ياران متوكل همه ناصبى ( دشمن على ) بودند . يكى از آنها على بن الجهم شاعر شامى از بنى شامة بن لوى بود . همچنين عمرو بن فرخ رخجى و ابو السمط از اولاد مروان بن ابى حفصيه از موالى بنى اميه و عبد الله بن محمد بن داود هاشمى معروف به ابن اترجه ( ترنج ) . آنها متوكل را از قيام علويان بيمناك كرده بودند او را وادار مىكردند كه علويان را دور كند و نسبت به آنها بدخواه باشد . بعد از آن هم