ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
125
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
كنند و گر نه شهر ساقط خواهد شد آنها براى او مدد نفرستادند و به او گفتند ما براى تو مدد نخواهيم فرستاد تو هم ما را يارى مكن . « وندوا » تصميم گرفت خود نزد معتصم برود و از او امان بخواهد كه خانوادهء او و عدهء او مصون باشند و خود تسليم شود و برج و بارو را بدون جنگ بسپاه معتصم واگذار كند ، چون صبح شد اتباع خود را در قبال رخنه قرار داد و به آنها گفت جنگ نكنند زيرا من قصد دارم نزد معتصم بروم . او رفت تا بمعتصم رسيد در آن هنگام سپاهيان هم برخنه حصار نزديكتر مىرفتند . ديدند روميان دست از جنگ كشيده و در حال انتظار مىباشند چون برخنه و برج رسيدند روميان گفتند باك نداشته باشيد زيرا فرمانده ما « وندوا » اكنون نزد معتصم است . معتصم هم « وندوا » را سوار اسب كرد . عبد الوهاب بن على نزد معتصم بود بمسلمين اشاره كرد كه از رخنه داخل شهر شوند . سپاهيان داخل شدند ناگاه « وندوا » دست بريش خود برد و دريغ گفت . معتصم به او گفت : براى چه تو چنين آشفته شدى ؟ گفت : براى اينكه تو به من خيانت كردى . من آمده بودم با تو گفتگو كنم و پيمان ( صلح ) ببندم تو مرا اغفال كردى . معتصم به او گفت . هر چه ميخواهى انجام مىدهم و هرگز با خواست تو مخالفت نخواهم كرد . گفت : چه مخالفتى و چه چيز مانده كه من نخواهم ؟ مردم داخل شهر شدند . عده بسيارى از روميان هم بكليسا پناه بردند و مسلمين كليسا و هر كه در اينجاست آتش زدند و همه هلاك شدند . « ناطس » ( امير و حاكم شهر ، هنوز در برج و بارور خود بود اتباع او هم گرد او تجمع كرده بودند . معتصم سوار شد و رفت در قبال برج او قرار گرفت به او گفتند امير المؤمنين است كه در اينجا آمده ، ناطس از برج فرود آمد . شمشير بكمر بسته بود . شمشير را از او گرفت و يك تازيانه به او زد . بعد از آن معتصم بخيمه خود رفت و گفت : او را بياوريد . او مسافتى پياده رفت معتصم گفت : او را سوار كنند .