ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
108
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
از كوهستان ارمنستان سرزمين سهل بن سنباط بود . پاسدار خبر بسهل داد و سهل با عده سوار شد و بغلام كه نزد برزگر بود رسيد غلام را گرفت و از او پرسيد او گفت . من غلام بابك هستم . پرسيد بابك كجاست محل او را نشان داد . سهل او را قصد كرد و چون او را ديد پياده شد و دستش را بوسيد و بسيار احترام بجا آورد و پرسيد كجا مىروى ؟ پاسخ داد بلاد روم را قصد مىكنم . گفت : بهتر از من كسى نخواهى يافت كه حق ترا بشناسد و از تو پذيرائى و احترام كند . تو خوب مىدانى من تابع سلطان ( عرب خليفه ) نمىباشم . تمام امرا ، ارمن مانند خانواده تو هستند و تو از ارمن فرزند هم دارى زيرا بابك پيش از آن هر جا كه يك زن ارمنى زيبا مىشناخت مىگرفت اول او را بمسالمت مىخواست اگر نمىدادند عده مىفرستاد و آن زن را به زور مىگرفت و مال خانواده آن زن را هم مىربود . ابن سنباط او را فريب داد تا بقلعه خود برد . بابك برادر ديگرش را كه عبد اللّه بود بقلعه اصطفانوسى فرستاد . ابن سنباط بافشين پيغام داد كه بابك نزد من است افشين به او نامه نوشت و وعده نيكى و پاداش به او داد . ابو سعيد و بوزباره دو سردار را با عده فرستاد و بهر دو دستور داد كه مطيع ابن سنباط باشد هر چه دستور دهد اجرا كنند . بهر دو هم دستور داد كه در فلان محل كه خود نام برد بمانند تا تكليف معلوم شود و نيز دستور داد در آن محل بمانند تا نماينده خود افشين برسد و دستور تازه بدهد . ابن سنباط بابك را گفت تو در اين قلعه بستوه آمدى اگر صلاح بدانى براى شكار برويم چه بهتر ؟ چون از قلعه خارج شد ابن سنباط ابو سعيد و بوزباره را خبر داد كه آماده باشند و نيز دستور داد هر سالارى با دسته از يك سو بيايند زيرا ابن سنباط نخواست خود او را بگيرد و تسليم آنها كند . هنگامى كه بابك و ابن سنباط سرگرم شكار بودند ناگاه از دو طرف ابو سعيد و بوزباره با سواران خود به آنها احاطه كردند بابك لباده سفيد پوشيده بود و هر دو را گرفتند . اول بابك را فرمان دادند كه پياده شود . او گفت :