ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

227

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

در آب افتاد ما همه به آب افتاديم . يكى از ملاحين زلف هرثمه . را گرفت و او را نجات داد . اما امين كه چون غرق شد جامه خود را دريد و از تن كند ( شنا كنان ) بساحل رفت . مرا هم ( احمد بن سلام ) يكى از اتباع طاهر گرفت و نزد او برد و گفت : اين مرد يكى از كسانى كه در قايق بودند مىباشد . طاهر به من گفت : تو كيستى ؟ گفتم : احمد بن سلام عهده‌دار مظالم و مولاى امير المؤمنين هستم . گفت : دروغ مىگوئى . گفتم : راست مىگويم . پرسيد : مخلوع ( امين ) چه شد و كجا رفت ؟ گفتم : جامه خود را دريد و بكنار رود درآمد . طاهر سوار شد و مرا پياده همراه خود برد كسى را مأمور من كرد كه بند بر گردنم افكند و مرا مىكشيد چون نمىتوانستم بدوم طاهر گفت : او را بكش . او خواست مرا بكشد به او گفتم : مرا مكش كه ده هزار درهم به تو مىدهم او مرا بازداشت تا مبلغ را دريافت كند . مرا بيك خانه برد كه در آن خانه چند بوريا و دو بالش بود . پاسى از شب گذشت كه در را باز كردند و امين را آوردند او لخت و عريان بود ولى عمامه بر سر داشت و يك كهنه بر دوش . او را نزد من باز داشت كردند من آن حال را ديدم گريستم از من پرسيد تو كيستى . من خود را معرفى كردم . به من گفت : مرا در آغوش خود بگير . او را ببغل كشيدم . قلب او سخت مىزد و خفقان شديد عارض وى گرديد . به من گفت : اى احمد ! برادرم چه شد ؟ ( مقصود مأمون ) گفتم . او زنده است . گفت : خداوند بريد آنها ( حاشيه و ملازمين خود را گويد ) را زشت بدارد . آنها ادعا مىكردند كه او ( مأمون ) در گذشته ( امين را فريب مىدادند ) ميخواست عذر خواهى كند از جنگى كه با مأمون كرده و آن گفته شبيه پوزش بود . من گفتم : خدا وزراء ترا زشت بدارد . به من گفت : وضع را چگونه مىبينى ؟ آيا اينها مرا مىكشند يا بقول خود كه به من امان داده‌اند وفادار خواهند بود ؟ من گفتم : وفادار خواهند بود . آن كهنه پاره را به خود پيچيد ولى او را نمىپوشانيد ) من جامه آستردار خود را كندم و بر او افكندم . گفت : بگذار به حال خود باشم اين حال و وضع بتقدير خداوند است . هر چه داريم در اين وقت و حال ( از پلاس ) غنيمت و خوب خواهد بود