ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

18

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

نديده بودم به من گفت : اى يعقوب اين محفل را چگونه مىبينى . من گفتم : با نهايت حسن و زيبائى . خداوند امير المؤمنين را از آن بهره‌مند كند گفت : اين باغ با هر چه در آن هست براى تو و ملك تست . من هم براى او دعا كردم . پس از آن به من گفت : اى يعقوب من حاجتى دارم مىخواهم آن را برآورده كنى . گفتم : امر امير المؤمنين با گوش فرمان نيوش اطاعت مىشود . مرا به خدا و سر خود سوگند داد كه من آن را انجام دهم من هم قسم ياد كردم كه خواهم كرد . گفت : اين فلان بىفلان از اولاد على بن ابى طالب است ميخواهم كار او را بسازى و مرا از رنج او رها كنى به شرط تعجيل . گفتم : مىكنم من آن باغ و بساط و كنيز و اثاث را گرفتم مهدى علاوه بر آن صد هزار درهم هم به من داد من از فرط خرسندى بملاقات و وصال كنيز زيبا او را داخل يك محل كردم فاصله ما بين من و آن كنيز فقط يك پرده بود كه بايد اول به كار آن مرد علوى برسم . مرد علوى را هم آوردند من از او تحقيق كردم او را خردمند و بزرگوار ديدم . حال خود را خوب شرح داد به من گفت : اى يعقوب واى بر تو چگونه نزد خدا خواهى رفت و حال اينكه خون من به گردن تست . من مردى از نسل فاطمه دختر محمد هستم گفتم نه به خدا هرگز چنين كارى نخواهم كرد . يا تو مىتوانى نسبت به من كار نيك كنى كه خود در نجات خويش مرا يارى كنى ؟ گفت : آرى . اگر تو مرا نجات دهى من سپاسگزار و در حق تو دعاى بسيار خواهم كرد و براى بخشيدن گناه تو مغفرت خواهم خواست من از او پرسيدم كدام راه براى تو بهتر خواهد بود كه از آن راه بگذرى ؟ گفت : فلان راه . من هم كسى را خواندم كه آن مرد علوى به او اعتماد و وثوق داشت . چون حاضر شد علوى را به او سپردم و مال هم به او دادم ( تا او را به مقصد برساند ) . آن كنيز ( كه معلوم شد براى تجسس به من بخشيده شده ) بمهدى خبر رسانيد ( كه خود پشت پرده شاهد مذاكره ما بود ) . مهدى هم فورا كسانى فرستاد كه علوى و رهنما و مال را گرفتند . روز بعد مرا احضار كرد ( و من غافل بودم ) به من گفت : با علوى چه كردى گفتم : او را كشتم . به من گفت : سوگند ياد كن . من هم به خدا سوگند