ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

162

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

كه لشكر و هر چه هست بمأمون تعلق دارد ) را شكستند . چون مأمون آگاه شد هر كه از سالاران و فرماندهان پدرش نزد او بودند جمع و حاضر كرد آنها عبد اللّه بن مالك و يحيى بن معاذ و شبيب بن حميد بن قحطبه و علاء مولاى هارون كه حاجب او بود و عباس بن مسيب بن زهير كه رئيس شرطه او بود و ايوب بن ابى سمير رئيس انشاء او و عبد الرحمن بن عبد الملك بن صالح و ذو الرياستين كه بزرگتر و گرامىتر و نزد او داراى منزلت و قرب خاص بود همه را جمع كرد و با آنها مشورت نمود . آنها عقيده داشتند كه مأمون با دو هزار سوار چابك بدنبال آنها برود و آنها را باز دارد ولى ذو الرياستين ( فضل بن سهل ) با او خلوت كرد و گفت : اگر تو بعقيده و مشورت اينها عمل كنى ترا يك هديه براى برادرت خواهند كرد ( ترا تسليم او خواهند نمود ) بهتر اين است كه براى آنها نامه بنويسى : و با رسول بفرستى و آنها را بعهد و پيمان خود ياد آورى كنى و از خيانت و عهد شكن بر حذر نمائى كه ننگ خيانت در دنيا و آخر كيفر خواهد داشت او هم بمشورت او عمل و سهل بن صاعد و نوفل خادم را روانه كرد كه هر دو حامل نامه او بودند . آن دو رسول نامه او را بفضل بن ربيع رسانيدند . او گفت : من يكى از افراد سپاه هستم . عبد الرحمن بن جبله انبارى با نيزه بسهل حمله كرد و خواست آن را فرو برد و ولى خوددارى نمود و آن را از پهلوى او گذرانيد و گفت : بگو برفيق خود اگر تو در اينجا بودى اين نيزه را به دهان تو فرو مىبردم آنگاه بمأمون ناسزا گفت و بسيار دشنام داد . هر دو نزد مأمون بازگشتند و خبر دادند . ذو الرياستين گفت : آنها دشمنان تو هستند كه از آنها آسوده شدى . ذو الرياستين بمأمون گفت : اين پند را از من داشته باش و بدان كه اين دولت هيچ گاه به اندازه زمان منصور قوى نبود . در زمان منصور مقنع شوريد كه او ادعاى خداوندى مىكرد هر چند گفته شده كه او بخونخواهى ابو مسلم قيام كرده بود . او سپاه خراسان را بيمناك و متزلزل كرد . بعد از او يوسف برم خروج و قيام كرد با اينكه او در نظر مسلمين كافر بوده ( ولى كارش بالا گرفت ) بگو به من اى امير ( خطاب