ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
150
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
جبرائيل بن بختيشوع گفت من در « رقه » همراه رشيد بودم من نخستين كسى بودم كه بر او هر بامداد وارد و داخل مىشدم كه حال او را در شب گذشته مىپرسيدم . او را در حالى ديدم كه قادر بر باز كردن چشم نبود . در حال فكر و حيرت رو ترش كرده بود . من مدتى از روز را بانتظار گذراندم و او در حال هم و غم بود . چون مدت به طول كشيد من جسارت كرده حال او را پرسيدم . گفت : هم و غم و انديشه من براى يك رؤيا بود كه در عالم خواب از او ديدم كه مرا سخت بيمناك و سينهام را پر بغض و تنگ كرده است . من گفتم اى امير المؤمنين ( گفته تو ) هم و غم و اندوه مرا زايل كرد زيرا رؤيا ناشى از خيال يا بخار است يا سود او بالاخره خرافات و تخيلات خواب است بعد دست او را بوسيدم . گفت : پس من آن خواب را براى شما نقل مىكنم : گفت : من در عالم خواب بر همين تخت نشسته بودم ناگاه دستى دراز شد كه من آن دست را مىشناختم ولى نمىدانستم دست چه كسى بوده . در آن دست يك مشت خاك سرخ بود كه من آن را ديدم . هاتفى هم به من گفت : تو در اين تربت نهان خواهى شد . من پرسيدم اين تربت كجاست ؟ گفت : خاك طوس است . آن دست كشيده و پنهان شد و آن صدا خاموش گرديد . جبرائيل ( بن بختيشوع ) گفت : من گمان مىكنم قبل از خواب در وقايع خراسان فكر مىكردى كه چگونه شورش برخاسته و اوضاع آن سرزمين آشفته و بر هم شده اين فكر و خيال باعث چنين رؤيا شده . آرى چنين بود . من هم به او گفتم : اكنون بايد بساط طرب را بسط و شادى را برپا كنى . او هم كرد و ما آن خواب را فراموش كرديم و روزگار هم بر آن گذشت . بعد از آن رشيد راه خراسان را گرفت و رافع را قصد كرد چون بنيمه راه رسيد مرض او بروز كرد و روز بروز بر شدت خود افزود تا آنكه وارد طوس شديم . او در يكى از باغهاى طوس تحت معالجه قرار گرفت ناگاه آن رؤيا بخاطرش آمد . از جاى خود با خشم برخاست ولى تاب نياورد و افتاد و باز برخاست افتان و خيزان بود كه ما همه شتاب كرديم و از او علت آن هيجان را پرسيديم گفت : آيا در خاطر دارى كه من در « رقه » خواب ديده بودم كه در خاك