ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
140
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
رفتند . حكم هم همراه فرزندش غلامى روانه كرد كه او حامل نامه ملاطفت آميز براى عمروس بود چون عمروس نزد عبد الرحمن رفت آن غلام برخاست و با او مصافحه و معانقه كرد و نامه را داد و هيچ سخن نگفت ، چون عمروس نامه را خواند از دستور آن دانست كه چگونه بايد حيله و تدبير را به كار برد . او با اعيان و بزرگان شهر « طليطله » گفتگو كرد كه بهتر اين است عبد الرحمن را بدرون شهر ببريم تا او و سران سپاه نيرو و استعداد و استحكام بلاد را ببينند . اعيان شهر گمان بردند كه او راست مىگويد و خير و صلاح آنان را ميخواهد موافقت كردند و خود دسته دسته نزد عبد الرحمن رفتند و بر او درود گفتند . عمروس ادعا كرد كه عبد الرحمن ميخواهد اعيان شهر را براى سور وليمه دعوت كند او خود مقدمات دعوت و سور را فراهم كرد و روزى را براى پذيرائى و و صرف طعام معين كرد كه مردم دسته دسته از يك در داخل و از در ديگر خارج شوند تا ازدحامى رخ ندهد آنها هم قبول كردند . چون روز سور و سرور رسيد مردم گروهاگروه رفتند هر گروهى كه داخل مىشدند سپاهيان آنها را گرفته در كنار يك گودال كه قبل از آن در درون كاخ حفر شده بود مىبردند و سر مىبريدند . چون آفتاب بالا رفت و نيم روز شد بقيه كه رسيده بودند از آن دستههاى اعيان كسى نديدند پرسيدند آن همه مردم چه شدند و كجا رفتند . گفته شد آنها از يك در داخل و از در ديگر خارج شدند . گفتند : ما كسى را نديديم . آنگاه دانستند كه چه شده يكى فرياد زد و مردم را بر هلاك قوم خود آگاه نمود . آن فرياد باعث نجات بقيه گرديد . بعد از آن همه خوار شدند و اطاعت نمودند و در بقيه روزگار حكم هم فرمانبردار و آرام شدند . همچنين در زمان فرزندش عبد الرحمن . همه مطيع شده بودند . پس از مدتى زخم آنها ملتئم و بر عده و نيروى آنان افزوده شد تا در زمان محمد فرزند عبد الرحمن او را خلع كردند چنان كه خواهد آمد .