ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
64
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
خونبهاى مالك را داد و بخالد نوشت كه او بمدينه برگردد او هم برگشت و در حالى وارد مسجد شد كه يك قباى آلوده بزنگ زره ( رنگ زنگ برداشته ) بر تن داشت . در عمامه خود هم چند تير بجاى تركش كه در آن زمان مرسوم بود ) فرو برده بود ( براى تظاهر بدليرى و جهاد ) . عمر كه او را بدان حال ديد از جاى خود جست و عمامه را از سر او برداشت و تيرها را خرد و قبا را پاره كرد و گفت : پست شو ( بدا به تو اى پست ) تو يك مرد مسلمان را كشتى و زن او را ( بزنا ) ربودى ( عين عبارت : بر زن او مىسپوزى ) به خدا سوگند من ترا با سنگ خودت ( كه بدان مردم را زدى ) سنگسار خواهم كرد . خالد هم هيچ نمىگفت زيرا گمان كرده بود كه ابو بكر هم همان عقيده را در باره او دارد . خالد بر ابو بكر وارد شد و خبر واقعه را داد و عذر خواست او هم پوزش وى را پذيرفت و از او گذشت ولى در بارهء ازدواج ( غير شرعى او ) او سخت ملامت كرد زيرا عرب چنين ازدواجى را در نتيجهء غارت بد مىدانند . خالد از آنجا برگشت و بر عمر كه نشسته بود گذشت ( بطور طعنه و توهين ) گفت : اى فرزند ام سلمه بيا نزديك . عمر دانست كه ابو بكر از او راضى شده هيچ نگفت . گفته شده كه چون مسلمين شبانه بر مالك و ياران او هجوم بردند . آنها گفتند : ما مسلمان هستيم : گفتند اگر مسلمان باشيد اسلحه را دور اندازيد ، آنها هم اسلحه را انداختند و بعد نماز خواندند ( كه مسلمين بفرمان خالد آنها را كشتند ) . خالد در عذر خواهى خود مىگفت : مالك چنين گفته و چنان . او مالك را ( كه مسلمان و بىگناه بود ) بدست خود كشت . متمم بن نويره ( برادر مالك ) نزد ابو بكر رفت و خونبهاى برادر خود را مطالبه نمود آزادى اسرا را هم درخواست كرد ابو بكر دستور داد اسرا را آزاد كنند و بقوم خود برگردانند و خونبهاى مالك را هم از بيت المال پرداخت چون بر عمر ( در زمان خلافت ) وارد شد ( برادر مالك ) عمر از او پرسيد اندوه تو بر برادرت چگونه يا چه اندازه بود ؟ گفت : آن قدر گريستم تا يك چشم كور من چشم بينا را يار و همرنگ خود نمود ، هيچ آتشى هم نميديدم مگر آنكه بر فقدان او جزع كنم زيرا او آتش كانون خود را تا صبح روشن مىگذاشت مبادا گم گشته در تاريكى نتواند محل او را پيدا كند