ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

34

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

بر او زد و مانند اشتر او را كشت گردن او را بدست خود پيچيد و زانو بر كمرش زد و فقرات پشت او را خرد كرد . او اول كار خواست بلند شود و دفاع كند . آن زن دامن او را گرفت و كشيد . سپس فيروز به آن زن گفت : من او را كشتم و ترا آسوده كردم سرش را با تيغ بريد . ما همه داخل شديم . او مانند گاو سر بريده مىخروشيد . پاسبانان شنيدند و بر در خوابگاه كه بسته بود هجوم آورده . علت آن خروش را پرسيدند . آزاد گفت : وحى بر پيغمبر نازل مىشود و او براى تلقى وحى مىخروشد . آنها خاموش شدند و آرام گرفتند . ما هم آسوده شده براى مشورت گرد هم نشستيم كه چگونه خبر قتل او را بياران مسلمان خود برسانيم . ( امراء ايرانى گويند - يا جشنس از طرف آنها نقل مىكند ) ميان ما فيروز و داذويه و قيس بودند ( همچنين ناقل كه جشنس باشد ) . تصميم گرفتيم كه جار بكشيم و قتل او را اعلان كنيم . در طلوع فجر برخاستيم و شعار خود را كه علامت اسلام باشد اعلان نموديم مسلمين از هر سو هجوم آوردند و كافرين هم شوريدند . بعد از اعلان شعار اذان گفتيم . من بعد از تكبير گفتم : اشهد ان محمدا رسول اللّه گواهى مىدهم كه محمد پيغمبر خداست سپس فرياد زدم كه عيهله ( اسود عنسى ) كذاب است آنگاه سر او را ( از بالاى بام كاخ ميان مردم ) انداختيم . اتباع و ياران او ما را ميان گرفتند ولى بعد سرگرم غارت شده و از ما باز ماندند . آنها اموال بسيار بيغما بردند و كودكان را اسير كردند و متفرق شدند . ما هم جار كشيديم اى مردم صنعا هر كه يكى از اتباع او ( اسود ) را بيابد باز دارد تا ما به او برسيم . چون ياران او خارج شدند هفتاد تن از آنها ( بدست مردم ) گرفتار شده بودند . از آنها آزادى گرفتاران را خواستيم و ما مبادله اسراء را پيشنهاد كرديم همچنين اموال ربوده شده ، آنها همه را گذاشتند و ما هم اسراء را روانه كرديم . آنها نتوانستند اندك چيزى از ما بگيرند . آنها ميان شهر صنعاء و نجران باز ماندند و تمام عمال و حكام و امراء پيغمبر به محل امارت خويش برگشتند .