ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
238
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
روز بعد رستم باز نزد سعد فرستاد و پيغام داد كه همان مرد را دوباره نزد ما بفرست . سعد اين بار حذيفه بن محصن را فرستاد او هم با مانند لباس و رفتار نماينده اول وارد شد و از اسب هم فرود نيامد . بر سر رستم سواره ايستاد . رستم به او گفت : پياده شو ، گفت : هرگز . رستم پرسيد چه باعث شده كه مرد اول نيامده و ترا بجاى او فرستادند ؟ گفت : امير ما ميل دارد ما بين ما مساوات و عدالت را در همه چيز در سختى و رفاه اجرا كند بدين سبب يك بار او را فرستاد و يك بار مرا روانه نمود اينك نوبت من رسيده است . رستم پرسيد : علت آمدن شما چيست ؟ او هم مانند شخص اول جواب داد . رستم گفت : سه روز بما مهلت داده شده . گفت : آرى از ديروز محسوب شده او رو برگردانيد و رو بياران و سالاران سپاه كرد و گفت : واى بر شما آيا راى شما مانند راى و عقيده من نخواهد بود ؟ ديروز آن مرد آمد و آنچه را كه ما بزرگ و عظيم مىدانيم خرد و حقير دانست و با اسب خود وارد خرگاه ما شد و رسن را باسباب تجمل ما بست ( بالش ) امروز هم اين مرد آمد و حاضر نشد از اسب هم پياده شود . او با فال نيك آمده و بر كشور ما غالب شده و ما را حقير دانسته است . گفتگوى رستم با سران سپاه به جائى رسيد كه او از آنها رنجيد و آنها هم سخت خشمگين شدند ، روز بعد باز پيغام داد كه رسول ديگرى براى ما بفرستيد سعد مغيره بن شعبه را فرستاد او بر آنها ( ايرانيان ) وارد شد در حالى كه آنها همه بر سر تاج و بر تن رخت زربفت داشتند ، فرش آنها هم بر بلندى گسترده شده كه سوار نتواند بر آن براند و آن را تباه كند مگر اينكه پياده شود و نزد فرمانده كل برود مغيره هم وارد شد و رفت تا بتخت رستم رسيد آنگاه جست و بر تخت نشست او را كشيدند و ماليدند . او گفت : ما شنيده بوديم كه ايرانيان مردم خردمند و بردبار هستند اكنون از شما سفيه و بىخردتر مردمى نمىبينيم . ما اعراب هرگز كسى را از خود بنده خود نمىداريم مگر اينكه دشمن و با ما در نبرد باشد من چنين پنداشته بودم كه ميان شما مواسات و مساوات برقرار است و شما هم در مواسات