ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

232

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

خود انداخت و اسب او را ربود ، بعد خيمه ديگرى را بر آنكه در آن خوابيده بود افكند و باز اسب او را ربود . همچنين ديگرى و ديگرى آنگاه سوار اسب شده تاخت نمود . سپاهيان آگاه شده غوغا نمودند سواران بدنبال او رفتند ، صبح شد و يكى از سواران سخت او را تعقيب مىكرد ، طليحه برگشت و او را كشت ، سوار ديگرى به او رسيد باز طليحه او را كشت ، سوار سومين رسيد و ديد دو سوار را كشته كه هر دو فرزند عم او بودند سخت خشمگين شد و بكينه‌جوئى دليرتر گرديد . بطليحه رسيد و به يكديگر آويختند طليحه بر او غالب شده او را اسير نمود . سواران هم او را دنبال ميكردند و ميديدند دو سوار را كشته و سوار ديگرى را اسير كرده است در آن هنگام طليحه بسپاه عرب نزديك شده بود سواران از دنبال كردن او باز ماندند . طليحه بر سعد وارد شد آن مرد اسير و خبر واقعه را داد . ترجمان را حاضر كرده از آن اسير تحقيق نمودند او اول امان از مرگ خواست به او امان دادند . گفت : من نخست بايد وصف اين مرد ( طليحه ) بكنم بعد اخبار ديگر را بدهم . من از هنگامى كه تازه جوان بودم سپاهى و جنگجو بوده و جنگهاى بسيار سخت را ديده و خود عملا جنگ نموده و پهلوانان و دليران را ديده و با آنها مبارزه كرده‌ام ، مانند اين مرد ( طليحه ) نديده و نشنيده‌ام كه او پياده دو فرسنگ راه را پيموده تا بسپاهى رسيده كه عده جنگجويان آن هفتاد هزار سلحشور است و هر يكى از اين هفتاد هزار داراى پنج و ده غلام مىباشند كه به خدمت او كمر بسته‌اند . او ( طليحه ) راضى نشد كه خود بسلامت از آن سپاه برگردد تا آنكه دو اسب ربود و خيمه را بر صاحب آن فرود آورد و او را بىجان نمود ما سواران او را دنبال كرديم چون به او رسيديم نخستين سوار را كه پهلوان مشهور هزار مرد بود ( مردى كه با هزار مرد برابرست ) كشت . سپس دومين پهلوان را كشت كه كمتر از اول نبود پس از آن من كه گمان ميكنم بعد از من در آن سواران دليرى مانند من نباشد او را دنبال كردم و حال اينكه كينه جو و بانتقام دو فرزند عم خود دليرتر شده بودم با او