ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
165
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
با شركت و مساعدت فرزندش عبد الرحمن . كفن او هم جامهء كه بر تن داشت با يك جامهء ديگر كه بايد خريدارى شود . او گفت : انسان زنده بيك جامه جديد بيشتر نيازمند است تا مرده ( ضرورت ندارد چند جامه تازه براى مرده تهيه شود و به همان كهنه بايد اكتفا نمود ) . جامه كهنه در خورد كارگرى و تحمل چرك كار است ( ارج ندارد پس مرا با همان جامه بىارج تكفين كنيد ) . عمر بر جنازهء او نماز خواند آن هم در مسجد پيغمبر و چهار بار تكبير نمود . او را بر تابوتى كه پيغمبر ( اكرم ) بر آن حمل شده بود حمل نمودند . عبد الرحمن فرزند او هم در قبر او داخل شد . همچنين عمر و عثمان و طلحه قبر او را بازديد نمودند . سر او را به طرف كتف پيغمبر نهادند و لحد را با لحد پيغمبر جفت نمودند ( ضجيع پيغمبر ) و قبر را مانند قبر پيغمبر مسطح كردند ( بر جسته نبود ) . عايشه هم آغاز ندبه و سوگوارى نمود عمر زنها را از نوحه و زارى نهى و منع نمود آنها خوددارى نكردند . عمر بهشام بن وليد گفت : برو و دختر ابى قحافه خواهر ابو بكر را نزد من حاضر كن . عايشه شنيد و گفت : عمر كيست و او چكاره است ؟ من اجازه نمىدهم كه تو داخل خانهء من بشوى ! ولى او داخل شد و ام فروه دختر ابى قحافه ( خواهر ابو بكر ) را از ميان زنان كشيد و نزد عمر برد عمر هم او را با تازيانه سخت نواخت و زنان پراكنده شدند و نوحه و ندبه پايان يافت زيرا تازيانه كار خود را كرد و همه ترسيدند و گريختند . آخرين سخن ابو بكر اين بود : خداوندا مرا در حال مسلمانى بگروه پرهيزگاران برسان . او سفيد رو داراى ريش كم مو بود . كمتر مىتوانست رداى ( عبا ) خود را بر دوش نگهدارد . ( غالبا مىافتد و دوباره بر دوش مىكشيد ) . پيشانى او زود عرق مىريخت لاغر و داراى پيشانى برجسته و بلند و رگهاى دستش نمايان و دو ران او باريك و دو چشمش فرو رفته بود . با حنا و وسمه خضاب مىكرد . هنگامى كه او وفات