ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

124

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

گريخته تحصن نمودند . قلعه هم گنجايش آنها را نداشت . عده‌اى كه زودتر رسيده بودند در را به روى ياران خود بستند و در قلعه نشستند . ناگزير در اطراف قلعه سرگردان و پريشان ماندند . خالد به آنها رسيد و همه را اسير كرد و كشت جودى ( فرمانده آنها ) را هم كشت . فقط اسراء كلب آزاد شدند زيرا قبيله تميم بخالد گفتند آنها با ما هم پيمان هستند و ما به آنها امان داده‌ايم . خالد گفت : من با شما چه مىتوانم بكنم ؟ شما اسلام را ترك كرده برسم و عادت جاهليت عمل مىكنيد . عاصم به او گفت آنها ( اگر آزاد شوند ) هرگز مغرور نخواهند شد و شيطان هم آنها را فريب نخواهد داد . ( خلافى از آنها سر نخواهد زد ) بعد از آن قلعه را با قهر و غلبه گشود . تمام جنگجويان را كشت و خانوادهء آنها را اسير و برده نمود . اسراء و مواشى را فروخت . خالد خود دختر جودى را ( كه اسير اتباع او شده بود ) براى تمتع خود خريد كه او بزيبايى مشهور بود . خالد در دومة الجندل مدتى اقامت نمود . ايرانيان در او سستى ديده دلير شده بفتح و ظفر طمع نمودند . اهالى جزيره ( بالاى فرات و دجله ) براى انتقام و خونخواهى عقه با ايرانيان مكاتبه نمودند ايرانيان بفرماندهى زرمهر و روزبه دو سردار به قصد انبار لشكر كشيدند هر دو با يك ديگر قرار گذاشتند كه دو لشكر خود را در حصيدا و خنافس قرار دهند . قعقاع بن عمرو كه جانشين خالد در حيره بود خبر لشكر كشى آنها را شنيد اعبد بن فدكى را فرستاد كه راه را بر آنها بگيرد عروة بن جعد بارقى را هم بخنافس ( محل ) فرستاد و هر دو سردار مانع پيشرفت آنها شدند كه نتوانند بدشت برسند . خالد هم بحيره برگشت و بر اوضاع و احوال آگاه گرديد . او تصميم گرفته بود كه بمدائن رفته جنگ را ( در پايتخت ) شروع كند ولى ترسيد كه ابو بكر بدان كار راضى نشود . قعقاع بن عمرو و ابو ليلى بن فدكى هر دو سوى دو سردار ايرانى روزبه و زرمهر شتاب نمودند و زودتر از آنها به عين التمر رسيدند نامه از امرئ القيس كلبى بخالد رسيد كه هذيل بن عمران در مصيخ ( محل )