ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

113

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

از خود لياقت و كفايتى نشان دهد و ثابت كند كه او عاقل و دانا و كار آگاه است . و براى اثبات ادعاى خود ( آبادى ما بين حيره و دمشق ) دليل بيارد . گفت بجان تو من خوب ميدانم از كجا آمده‌ام . خالد گفت : از كجا آمدى ؟ گفت : ميخواهى جاى دور را وصف كنم يا نزديك ( محل خروج و آمدنم ) گفت : هر چه ميخواهى بگو . گفت : من از شكم مادرم آمدم گفت : بكجا خواهى رفت ؟ گفت : پيش مىروم گفت : آن پيش چيست ؟ گفت : آخرت است . گفت : آخرين اثر تو ( پيدايش تو ) چه بود . گفت . پشت پدرم . گفت : كجا هستى ؟ گفت : در جامه خود . گفت : آيا عقل مىكنى ( تعبير بعقل مىكنى جاى عقل دارى يا عاقل هستى ) گفت : آرى عقل مىكنم و خوب هم مىبندم ( عقل كه از بستن دست و پاى شتر آمده منشأ عقل است بمعنى خرد . زيرا اصل عقل همين است كه بند باشد كه عاقل كه بند كننده باشد به همين معنى استعمال شده كه محتاط و مآل‌انديش باشد مبادا شتر او بگريزد ) . خالد گفت : من از تو مىپرسم . عمرو گفت : من هم پاسخ مىدهم . گفت : آيا شما قصد جنگ داريد يا صلح ؟ گفت صلح . گفت : پس اين سنگرها و قلعه‌ها چيست ؟ گفت : اينها را براى احتياط از ستم مرد نادان و بىخرد كه او را باز دارد . خالد گفت : بسى سرزمينى كه بىخردان مردم آن را نابود كرده و بسى خردمندى كه آن سرزمين را كشته و مردم را زنده داشته اين قوم خود در كار خويش داناتر هستند ( كه چه نمايندهء بفرستند ) . ( مقصود خالد اين است كه اگر نماينده بىخرد بفرستند كشور آنها را بباد ميدهد و مردم كشور خود را نابود مىكند و اگر خردمند را رسول و نمايندهء خود نمايند مملكت را از هجوم دشمن از او و مردم را آسوده مىكند و اين قوم در انتخاب عمرو كه خالد درباره او اشتباه كرده بود داناتر هستند . اين داستان در كتب تاريخ و ادب بنحو ديگرى بهتر و روشنتر ذكر شده و در علم بديع در فصل « القول بالموجب » ذكر شده كه از انسان چيزى بپرسند