ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

41

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

سرانجام آن پسر به پادشاه گفت : « تو نمىتوانى مرا بكشى جز بدين راه كه همهء مردم كشور خود را گردآورى و كمان بكشى و مرا نشانه تير قرار دهى و پيش از آن كه تير بيندازى بگويى : بنام خدائى كه پروردگار اين پسر است . » پادشاه چنين كرد و او را كشت . مردم كه چنين ديدند ، گفتند : « به خدائى ايمان مىآوريم كه پروردگار اين پسر است . » در اين هنگام به پادشاه گفته شد : « آمد به سرت از آنچه مىترسيدى . » پادشاه نيز فرمان داد تا دروازه‌هاى شهر را ببندند . آنگاه گودال‌هائى كند و آنها را پر از آتش كرد و مردم را در كنار گودال‌ها برد . هر كس را كه از دين خود بر مىگشت رها مىساخت و هر كس را كه بر نمىگشت ، در ميان آتش مىانداخت و مىسوزاند . زنى بود خداپرست كه سه پسر داشت و يكى از آنها شير خوار بود . پادشاه به دو گفت : « از دين خود دست بردار و پيش من برگرد و گر نه تو و فرزندانت را مىكشم . » زن نپذيرفت و پادشاه دو پسر بزرگ او را در كام آتش انداخت . زن باز هم حاضر نشد كه كيش خود را ترك گويد . پادشاه اين بار كودك شيرخواره او را گرفت تا در آتش اندازد . زن ديگر تاب نياورد و براى فرزند خود نگران شد و مىخواست -