ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

39

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

را پرسيد . او در آغاز اين راز را آشكار نكرد ولى بر اثر اصرار شاه سرانجام آنچه را كه رفته بود باز گفت . چيزى نگذشت كه عبد الله را پيش پادشاه بردند . پادشاه كه عبد الله را خود به نزد جادوگر فرستاده بود تا جادوگرى بياموزد ، به دو گفت : « شمه‌اى از جادوگرى تو را شنيده و ديده‌ام . خوب پيشرفت كرده‌اى ! » عبد الله گفت : « من هيچ كس را درمان نمىكنم و اين تنها خداست كه هر كس را كه بخواهد ، شفا مىدهد . » به فرمان پادشاه ، عبد الله را به اندازه‌اى شكنجه كردند كه سرانجام آنچه را كه از آن راهب ديده بود شرح داد . پادشاه دستور داد كه راهب را بياورند . هنگام كه راهب به حضور شاه رسيد ، شاه گفت : « از دين خود برگرد ! » راهب خوددارى كرد و بدين كار تن در نداد . از اين رو به دستور پادشاه اره بر سر وى نهادند و او را به دو نيمه اره كردند . آنگاه پسر عموى شاه را آوردند . شاه به دو نيز گفت : « از كيش خود باز گرد ! » او هم حاضر بدين كار نشد . به همين جهة پيكر او را نيز با اره به دو نيمه كردند . پادشاه سپس به عبد الله رو كرد و گفت :