ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

38

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

كه به پدرت مىرسى بگو : جادوگر مرا معطلم كرد . بدين ترتيب هيچيك تو را نخواهد آزرد . » در آن شهر مار بزرگى بود كه راه را بر مردم مىبست . روزى عبد الله بر او گذشت و او را به سنگ زد و كشت و پيش راهب رفت و او را ازين رويداد آگاه ساخت . راهب به دو گفت : « در تو نيروئى است كه به زودى آشكار خواهد شد . اگر چنين نبود ، به نزد من راهنمائى نمىشدى ؟ » همچنان كه راهب پيش بينى كرده بود ، عبد الله نيروئى يافت كه توانست نابينا را بينا سازد و كسانى را كه دچار برص بودند بهبود بخشد و بيماران ديگر را درمان كند . پادشاه پسر عموئى داشت كه نابينا بود . همين كه شنيد آن پسر مارى را كشته و بيمارانى را شفا داده ، به دو گفت : « از خداوند درخواست كن كه بينائى مرا به من باز گرداند . » عبد الله گفت : « اگر خداوند بينائى تو را به تو باز دهد ، آيا به دو ايمان مىآورى ؟ » جواب داد : « آرى . » عبد الله نيز دست دعا به درگاه كردگار توانا برداشت و گفت : « بار خدايا ، اگر اين مرد راست مىگويد ، بينائى او را به وى برگردان ! » مرد بينائى خود را باز يافت و پيش پادشاه رفت . پادشاه كه او را ديد شگفت زده شد و چگونگى آن رويداد