ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

35

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

« خويشتن‌دار باش ، من گمان نمىبردم كه تو چنين كارى بكنى . » از آن پس عبد الله در نجران به هر آسيب ديده‌اى كه مىرسيد ، مىگفت : « اى بندهء خدا ، آيا به دين من در مىآئى تا از خدا بخواهم تا از اين بلا ترا رهائى بخشد ؟ » او مىگفت : « آرى . » آنگاه به خداپرستى مىگرويد و عبد الله هم دربارهء وى دعا مىكرد و او را شفا مىداد . رفته رفته در نجران ديگر هيچ آسيب ديده‌اى نماند كه پيش عبد الله نيامد و به دعاى او شفا نيافت . پادشاه نجران همين كه از كار عبد الله خبر دار شد ، او را فراخواند و گفت : « تو ميانهء من و مردم اين قريه را بر هم زدى و با آئين من مخالف كردى ، اكنون با تو كارى خواهم كرد كه عبرت ديگران شوى . » عبد الله گفت : « تو نمىتوانى چنين كارى بكنى . » پادشاه نجران فرمان داد كه عبد الله را بر فراز كوه بلندى ببرند و از آن جا او را سرنگون بر زمين اندازند . اين كار را كردند ولى او آسيبى نديد . بعد او را به سوى آب‌هاى نجران بردند . درياهائى بود كه هر كس و هر چيزى كه در آن مىافتاد نابود مىشد . او را در آب افكندند و هنگامى كه بيرون آوردند ديدند