ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
147
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
اين گروه به مدائن تاختند و بر بزرگان مدائن چيره شدند . سپس هرمز را از پادشاهى بر كنار ساختند و چشمانش را كور كردند ولى از كشتنش در گذشتند . خسرو پرويز ، همين كه اين خبر را شنيد ، از آذربايجان به مدائن رفت و به جاى پدر بر تخت سلطنت نشست .
--> [ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل : پيش نه چون زنان ! كه دزدى و خيانت كردهاى كه آن كار زنان است و تو از زن بترى ! » بهرام چون نامه بر خواند و آن بديد ، تافته شد و آن غل و زنجير به گردن انداخت و دوك و پنبه را پيش روى نهاد و روز ديگر ، سپاه را بار داد . چون سپاه آن بديدند ، گفتند : « اين چيست ؟ » گفت : « اين غل و زنجير پاداش خدمتى است كه من به هرمز كردهام . اكنون براى من خلعت فرستاده است ! » سپاه دل از هرمز بگردانيدند و گفتند : « اگر او سردارى مانند تو را چنين پاداش مىدهد ، ما از او بيزاريم . » پس همهء سپاه مخالف هرمز شدند . هرمز پسرى داشت ، خسرو پرويز نام ، كه او را وليعهد خود كرده بود . و به فكر افتاد كه خسرو پرويز را به جنگ بهرام بفرستد . بهرام آگاه شد و ترسيد كه اگر خسرو پرويز بيايد سپاهيان به او بگروند . از اين رو در فكر فرو رفت كه چگونه ميان هرمز و پسرش خسرو پرويز دشمنى بيندازد . سرانجام همهء سپاه را دعوت كرد و گفت : « خداوند ما اوست ، يعنى : خسرو پرويز است . » بعد بفرمود تا صد هزار درم به نام خسرو پرويز سكه زنند و آن سكهها را به بازرگانان دهند تا به مداين ببرند و در آن جا كالا بخرند تا آن درمها به دست مردان افتد . بقيه ذيل در صفحه بعد