ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
130
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
بعد مرا به كنار دره آوردند . دايهء من - كه گمان مىبرد مرا كشتهاند - همين كه چشمش به من افتاد ، گفت : « آيا ديگر تو را زنده نمىبينم ! » بعد پيش آمد تا مرا گرفت و به سينهء خويش فشرد . به خدائى كه جان من در دست اوست سوگند كه وقتى در آغوش دايهام بودم و مرا به خود مىفشرد و دستم هم در دست يكى از آن سه مرد بود . به آنان نگاه مىكردم و حدس مىزدم كه اهل قبيله نيز آنان را مىنگرند . در همان حال يكى از اهل قبيله به ديگران گفت : « اين پسر يا به جنون دچار شده يا به جنزدگى ! بنا بر اين بهتر است او را پيش كاهن خود ببريم تا او را ببيند و بيمارى او را درمان كند . » من اعتراض كردم و گفتم : « براى چه اين كار را مىكنيد ؟ من از اين جور بيمارىها كه گفتيد ، ندارم . هم مغزم سالم است هم قلبم و هيچ مرضى ندارم كه از درد به خود بپيچم . » پدر رضاعى من ، كه سخنان مرا شنيد ، به ديگران گفت : « نمىبيند كه چه درست سخن مىگويد ؟ من اميدوارم كه پسرم آسيبى نديده باشد . » با اين وصف ، همه بر آن شدند كه مرا پيش كاهن ببرند . و بردند . همين كه سر گذشت مرا براى كاهن شرح دادند ، كاهن گفت : « خاموش باشيد تا آنچه را كه روى داده ، از زبان خود اين پسر بشنوم . زيرا او بهتر از شما مىداند كه چه بر سرش آمده است . »